یامسیح مریم (ع) ، من مسلمانم ...
این مطالب از هفته نامه سلامت شماره 250 صفحه 3 مورخ بیست وهشتم آذر ماه استخراج شده است.درآستانه سال نو میلادی و تولد حضرت مسیح مریم(ع) هستیم ،پیامبری که اورا به مهربانی اش می شناسند ، پیامبری زیبا ، که ولادت دارد اما وفات ندارد ، یعنی همیشه جاویدان...
به این بهانه نگاهی می اندازیم به فرمایشات این پیامبر عظیم الشان درانجیل متـّــــي ...
*** گفته شده که قسم دروغ نخور و هرگاه به نام خدا قسم یاد کنی آن را وفا کن ،اما من میگویم هیچ گاه قسم نخور ، نه به آسمان که تخت خداست ونه به زمین که پای انداز اوست ،به هیچ یک از اینها سوگند یاد نکن ،به سر خود نیز قسم نخور زیرا قادر نیستی مویی را سفید یا سیاه گردانی ، فقط بگو »بلی « یا »نه« همین کافی است ، اما اگربرای سخنی که می گویی قسم بخوری نشان می دهی که نیرنگی در کاراست...
*** اگر فقط بر آنانی که شما را دوست دارند صحبت کنید ،چه برتری بر مردمان پست دارید که ایشان نیزچنین می کنند؟اگر فقط با دوستان خود دوستی کنید ، با کافران چه فرقی دارید که اینان چنین می کنند؟
***خدا از همان ابتدا مرد وزن را برای پیوند همیشگی آفرید. به همین دلیل مرد بایدازپدرومادرخودجداشود وبه همسرش به پیوندد ،به طوری که از آن پس دوتن نباشد ،بلکه یک تن باشند وهیچ کس حق ندارد این اتحاد را برهم زند وایشان را ازیکدیگر جدا سازد چون خدا آن دو را با هم یکی ساخته است.
*** بخواهید تا به شما داده شود ، بجویید تا بیابید ، در بزنید تا بروی شما باز شود زیراهرکه چیزی بخواهد به دست خواهد آورد ، وازهر که بجوید خواهد یافت ، کافی است دربزنید که که در برویتان بازشود .
***برای خوراک وپوشاک غصه نخورید ، برای همین زندگی و بدنی که دارید شاد باشید . آیا ارزش زندگی وبدنی که دارید بیشتر ازخوراک و پوشاک هستند ؟به پرندگان نگاه کنید ، غصه ندارند که چه بخورند ، نه می کارند ونه درو می کنند ، ولی خداوند خوراک آنها را فراهم می سازد . آیا شما برای خدا خیلی ارزش بیشترازاین پرندگان ندارید؟ آیا غصه خوردن می تواند یک لحظه عمرتان راطولانی کند؟
***اگراحکام خدارا،قانون خدا را نگاه داری،زندگی جاودانه خواهی یافت...
قتل نکن،دروغ نگو ،به پدرومادرت احترام بگذار،دیگران رامثل خودت دوست داشته باش ،زندگی شما بستگی به این دارد که تاچه اندازه به فکردیگران باشید.
پ ن 1: همزمانی میلادحضرت مسیح مریم(ع) با شهادت سالار شهیدان ومظلومان امام حسین(ع) ، گفتن ِ تبریک وهم گفتن ِ تسلیت را منفعل میکنه ، اما این بزرگواران ومدعیان به ثبت رسیده مهربانی وشفقت ، مظلومیت وشجاعت اند . سه خواهش ودرخواست ازایشان دارم ومنتظرم ومی دانم که با روح بلند خود اجابت میکنند وچیزی از کرامتشان کم نخواهد کرد (به هر دو متوسل شدن علم وعالمی دیگر میخواهد)
..... ف + ا ، آ + X ، قبولی کنکور سال 89 برای م
پ ن 2: آهای تازه وارد !!!هفته ی اول بعد از آمدنت ، بهت گفتم چشمان ِ خطرناکی داری ، خودت هم گفتی ، هرچی میکشم ازاین چشمامه !! ،بند اول را از دست دادی ، بند دوم را هم از دست دادی ، بند سوم و زندگی همخودتووهمدیگری وازش گرفتی ، جبران تصادف یه ماشین در تعمیرگاه صافکاری ونقاشی امکان پذیره ، اما جبران به خاک سیاه کشوندنه زندگی یه زن معصوم بی پناه با دوبچه کوچیک در کدوم تعمیرگاه جبران میشه ...
شخصیت ِ «دریایی » ازاون اول Jooker بود واینوبارها به آقای مهندس «آ» گفتم وایشون هم چون هیبنوتیزم چشمان توشده بود ، حرفامونمی فهمید!
حالا اگه همه بخوان که برگردم به حوزه ی ترافیک ، من قبول نمی کنم ،دیگه اونجا رو پاک نمی بینم ، اگه مظلوم نمایی و سربزیری بیش از حد رئیس واحد مهندسی نبود ، الان باید خودش ، چشمای هوس رانت را از حدقه در می آورد ، تا هم خودت آزاد می شدی وهم معشوقه بی بندوبارت !!! پیوندتان منحوس ونامبارک !!!
و اما خداوند چه آسان ظالمین را دوست نخواهد داشت یادِ همگان باشد ، این افتضاح ، درس عبرتی برای همگان باشد تا یاد بگیرن ، هر بی سروپایی را به هر جای مقدسی راه ندهند .
پ ن 3: مهندس م :چقدر خدا دوستت داره ، بروعبادت و نماز شکرانه بجا بیار...
پ ن 4: یادت باشه جواب ِ آدم مهربونه قصه روخودت بدی ، اون زندست ، نمرده ...
پ ن 5: آدما وقتی سنشون میره بالا ، بر اساس نوع و نحوه ی زندگیشون عموما“ نیازمند احترام بیشتر دیگرانن ، اما بعضیا چون با خباثت ، خیانت ، تظاهر به درستی وبی کفایت رشد میکنن وبزرگ میشن وسنشون بالا میره دقیقا“ برعکس میشه ، درست همون موقع که باید صاحب بزرگترین احترام ها باشن کاری میکنن تا هیچ کس بهشون احترام نزاره ، اینجا دومردی وجود داره که مثلا“ هم سنشون وهم جایگاهشون بزرگه ، اما صاحب احترام نیستن ، وخوار و زبون شدنشون، نزدیکه...اسم یکیشون هست :هزار دستان و اسم یکی دیگشون هم هست :نوکر هزار دستان...
حجکم عند ا... مقبول ، حاج آقا !!
.
.
کعبه را گفتم تو از خاکی ،من از خاک
چرا باید بدور تو بگردم
ندا آمد ، تو با پا آمدی ، باید بگردی
برو با دل بیا ، تا من بگردم
پ ن ۱ : همکاران عزیزم ، خدا نگهدار...
پ ن ۲ : یه خبر خوب بهم بده ، ازت قول می خوام ...
مُوطن من...
دیری است که در غربـــت تو ، خســـــته ترینم
ای خانه ی دلدادگــــــــی و عشـــــــق و یقینم
دیری است که من ، دلشده ی گوشه نشینم
آواره ی بـــــی مُـــــوطــــــــن این خاک زمینم
با تو مرا عاشقی و لحـــــظه ی شیرین
ای عشق منو جان منو هـــــمدم دیرین
با تو مرا شور دگر لحــــــظه ی دیـــــگر
ای وسوسه ی بودن من مُوطن غمگین
***این شعرو کی تلاوت !! کرده ؟***
اما ، خیلی دوست دارم*** مهندس انرژی *** بفرماین ...
پ ن ۱ : هیچ تنهایی وحشتناکتر و بی درمان تر از تنهایی نیست که ، صاحب آن ، خود را محبوب همگان می پندارد.(رامین جهان بیگلو)
پ ن ۲ : این خبر ، به حدی خوشحالم کرد که باورش برام سخت بود پس از مدتهای مدید انتظار... و یاد بیاور که شنونده این خبر ، چگونه بی اختیار گریست و هنوز تا پاسی از شب ، هم تو می دانی و هم من ، که گریستنش ادامه دارد... گریه ی شوق زیباترین گریستن هاست ![]()
![]()
![]()
فتوای جدید ...
سالهاست که یکی از اصول مدیریت وبرنامه ریزی ، بحث آمار وپردازش آماری بوده و هست ، بعضی وقتا ارقام آماری بهمون نشون میده که ، ما ، چقدر می تونیم به طرز تفکر ، نگرش ، ایدئولوژی مون در امور جاری ،اقتصادی ، سیاسی ومذهبی باید پایبند ویا تغییراتی بهشون بدیم یا شاید ..... اصلا" برم سر ِ اصل مطلب :
دیالوگ :
چقدر هزینه میکنیم برای این نذورات در طول سال ...
برگردیم به داده های آماری :
جمعیت آماری کشور حدود ۷۰ میلیون نفره ، از این تعداد حدود ۴۶٪ بالای ۲۰ سالند ، اگه افراد از کار افتاده ، سالخورده ، بیماران زمین گیر رو ازش جدا کنیم ، جمعیتی بالغ بر ۳۰،۰۰۰،۰۰۰ نفر -پا برجا ، محکم واستوار ، سالم و دارای بنیه مالیه حداقلیو خواهیم داشت که فرض و بزاریم به ۳/۱ این تعداد یعنی ۱۰،۰۰۰،۰۰۰ نفر ، افرادی که مایلند حداقل سالی یه بار بابت موضوعی مثلا" بیمار دارن ، انتظار شفا دارن ،بعضیا ماشین ، خونه ، دانشگاه قبول میشن ، قربونی میکنن ، بعضیا ازدواج میکنن ، بعضیا می رن سفرای زیارتی مشهد ومکه و سوریه وکربلا و زیارتگاه های دیگه که نذری در نظر می گیرن .... فکر کنم حداقله حداقل ۲۰۰،۰۰۰ تومنی باید براش کنار بزارن که همش اعتقادیه وقابل ستایش بسیار ...
حالا ، همین مبلغ و در همون جمعیت ضرب کنیم :
۲،۰۰۰،۰۰۰،۰۰۰،۰۰۰ تومن - دو هزار میلیارد تومن
با این مبلغ که خومون از درآمد خومون بابت این موضوع می زاریم کنار ، چند تا میشه مدرسه ساخت ؟ چند نفرومیشه از بیماری مختلف نجات داد ؟ چند تا دخترو پسرو به خاطر مشکلات مالی میشه به خونه بخت فرستاد؟به چند نفر میشه کمک کرد تا از گرفتاریاشون بیرون بیان؟
آیا ، اگه مردم ما ، فقط در یه دوره ی یه ساله از طول عمر پربرکتشون ، این هزینه روبه هموطنانشون ، به همسایه هاشون ، فامیلاشون ، همکاراشون ، حتی اونایی که نمی شناسن ، هدیه کنن ، دیگه نیازی به صدقه سری تفکرات شعار گونه و مقدس مآبانه عزیزان دولتمردان عالی مقام ومسئولین دلسوخته ی این کشور هست ؟
شاید یه روزی ..... میگم شاید البته ، یکی دوتا این مراجع معظم ومعزز ، فتوی دادن یه سال اصلا" نذر ونیاز حرام ِ و مردم باید مبلغ اونو خودشون و بادست خودشون به هر کی نیاز داره برسونن ... یعنی میشه ... نمی دونم
پ ن ۱ : روزا وشبا رو باید ،صبوری کرد تا بگذره این روزگار
پ ن۲ : دارم توی آدمـــــــــــک های پرمدعی می میرم
تو ، برام ازفرشــــــــــــته ها قصه میگــــــــــــی
فاصـــــــــله ها ، قد ِ یه دنیا شده ، خیلی وقته
بیدار شو ، باور ...نتیجه ی ارادت داشتن همینه
پ ن۳: دوستان واقعی ، جواهراتی هستن گرانبها ، که بدست آوردنشون سخت و نگه داشتنشون سخت تره
از انسان ها غمی به دل نگیر ، زیرا خود نیز غمگینند
با آنکه تنهایند ، ولی از خود می گریزند
زیرا به خود و به حقیقت خود شک دارند
پس دوستشان بدار ، گرچه دوستت نداشته باشند
...دکتر علی شریعتی...
پ ن ۱ : ازت ممنونم اعظم جان بابت مطلب ارسالی
پ ن ۲ : تنها راه برای کمتر آزار رسوندن ، همون شماره است ... با وجودی که سخته ، خیلی هم سخت ، اما چاره ای نیست ، چون راهی نیست ،پس باید بگذرد این روزگارکوتاه ، چه با ما ، چه بی ما ...
پ ن ۳ : اگه موندنی شدم که بتونم وبلاگمو باز کنم ، ازاسرارعلم ِ ریاضی و آمار، (البته نه ازاون آمارهایی که درمناظره های تلویزیونی درخرداد ماه امسال پخش شد)، یه مطلب جالب نوشتم که اگه تایپش تموم شد دراوایل آبان میزارم در وبلاگم...
پ ن ۴ : یادمه که نوجوون بودم به شدت ازاین شیطونی خوشم میومد ، روی زنگ خونه ی کسی آب بریزم و زنگ اتصال کنه ومداوم زنگ خونه طرف بخوره ، آی چه کیفی داشت مردم آزاری !!! البته این بلا روی خونه ی کسی میوفتاد که مستحقش بود ،... اما امروز تصمیم داشتم همین کارو انجام بدم که منصرف شدم ، البته اون خونه برام عزیزه و هیچ وقت مستحق این کار نبوده و نخواهد بود.
تعبیر نشد آن رویا ...
مگر از خاطرم دور می شود ، سرانجام آن جستجوها ، آن چشمه و چشم انداز آوازها، آرزوها...
مگر از خاطرم دور می شود ، آن خواب بهاری که آمده بود تا با رقص شکوفه هایش ، وعده می داد به من ، در همان رویا که تو خواهی آمد و بعد خواهی رفت آنهم بزودی ، اما نه اینکه تنها ...
... و اما دریغا برمن ، که چگونه از خاطرت دور می شوم ، دریغا برمن که چه لال و بی برگ و بار پیر می شوم در این سوی دیوارهایی که از من دزیده اند ، آن شمیم سیب را و آن جان مایه ی سرودهای مهربانی را ....
و دریغا بر من،که واژه ی ” کاش ” را که سالها با من نامانوس بود واز آن بیزاریم بود، به من فهماندی تا منتظر نباشم و با همان ” کاش ” خو بگیرم ...
و اما دریغا بر تو ، که در هیچ کجای تفکرت نگنجیدم ، و تو، براحتی در روزها و شب هایت به رویای خودت رفتی ، به همان کابوسی که تو را دور می کرد از خودت و من مسببش راهیچ وقت نخواهم بخشید ...
پس ... من تاوان گناهی را پس می دهم ، گناهی بنام ..... ، بی منت ، در قاموس افکار غیر بشری در اجتماع کر و کور و بی رحم امروزی ... آیا مستحق اینم ؟
حتما“ اینگونه است و خود نمی دانم ...
بر من ِ مغرور ِ در دل ، نه در زبان ، چه ها که نگذشت ، تا این تضاد را در خود، بازهم ، نگه دارم ...
شهریورماه ۸۸
” باور ِ 48 ”
پ ن 1 : این مطلب عاشقانه نیست ، لطفا“ اشتباه گرفته نشود...
پ ن 2 : مادرم میگه 25 ام شهریور بود ، من نمیگم، شناسنامه ام میگه ، 30 ام شهریور ... و چه جالب امروز 30 ام شهریوره
پ ن 3 : خودم می دونم این post بد شد ، عذر می خوام...
پ ن 4 : بهن .... ِ عزیزترینم ، سینای عزیزم ، ممنون ازهر دوتاتون ![]()
![]()
![]()
![]()
سر راه دل ِ آدما
عمر آینه ها از عمر ما آدما بیشتره
آینه رو اگه بشکنن ، اگه تیکه تیکه هم بشه ، بازم آینه س ...
تو هر ذره شون می تونی خودتو ببینی ...
قاب چوبی آینه مثله تن آدمی می مونه ... می پوسه ، موریانه
می خوردش ، می سوزه ، از بین می ره ... اما آینه مثله روح آدم
می مونه ، اگه هزار تیکه هم بشه بازم آینه س
... اونی که می زارن سر ِ راه آدم ... برای بعضیا ، یه نشونه س،
یه علامته ، یه دعوت پنهانیه که آدمو بکشونه به وادیه خودش ...
حالا ... هرکی بتونه این راهو خوب تر و درست تر طی کنه ،
می ره به وادیه بالاتر ...بالاتر ...بالاتر
... اونوقت شاید بتونه بفهمه معنی ِ عشق چیه ، معنی ِ محبت و
دوستی چیه ؟
اول به بانگ نال و نی آرد به دل پیغام وی
وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
پ ن 1: wish you were here...
پ ن 2 : همه ی اون پیغام، بجز واقعیت چیزی نبود ... فقط به خود، فکر کن وبس... این حداقل توصیه را قبول کن
پ ن 3 : آدما دو دسته اند که دائما“ جاشونو با هم عوض می کنن ... یه دسته محک می زنن ، یه دسته محک می خورن ... این بازی تا آخر دنیا هم ادامه داره .
دنیای ما همینه ...
روزگار پـــــُــــر خطر
آدما بــــــــــــی خبر
حرف ما بــــــــی اثر
قصه ها بی ثمر ، غصه ها بی سبب
............... دنیای ما همینه ، دنیای ما همیشه همینه...........
لحظه ها در سفر ، سختی تاریکی راه ...
شاید دیگر توانی نباشد ... شاید.... شاید تو هم توان ِ شنیدن نخواهی داشت .... شاید .... شاید تو هم خودت دیگر نخواهی بود ... شاید ...
دنیا غریـــــــــب ِ ... روزگار غریــــــب ِ
............. دنیای ما همینه ، دنیای ما همیشه همینه .....
باور ِ ۴۸
پ ن 2 : همان طور که جهان هستی ، صاحب داره ، کره ی زمین هم صاحب داره ، صاحبش هم چندین ایالت بزرگ داره ، ما صاحب کره زمین نیستیم و نخواهیم بود ، ما و دولت مردانمون تا وقتی به فکر خدمتِ صادقانه به مردم !!! هستیم ، و این شعار همیشگیه ماست ، همون بهتر بریم دشت لوت و کویر ایران را آبیاری و سپس گلکاری کنیم و بعد 24 ساعت هم بمونیم خشک شدنشو تماشا کنیم ، آخرش هم به خودمون بگیم :کذلک و تبارک ا... احسن الخالقین !!! ... خدایا چی آفریدی !!!
پ ن 2 : این محمود جان من ، خدایش مرد باحالیه !! یه شب اومد اندر احوالات تلویزیون خودمون و فرمایش نمودن که : فلانی و اینقدر دوسش دارم ، اما عوضش میکنم !!! نگاه به چهره اش بکنید ... عین هــُـلو می مونه !!!!
این هلو رو عوض میکنم و بجاش یه هلوی دیگه می زارم !!!... بعضی وقتا میگم ، اگه زبونم لال ، ما این محمود جان را نداشتیم ، باید چکار میکردیم !!!
از اون استدلال کارشناسی های معروفشو آورد که : فلانیو برداشتم ، جاش فلانه!! را منصوب میکنم ..... اونم دکتره و تازه دکتر زنان
پ ن 4: آهای تازه وارد !! حتی سایه ی من می تونست مطرحت کنه ، ... در حق من ظلم کردی و مسبب تسریع سفرم شدی ... اما قبلش ، اونجارو که در خواب هم نمی تونستی ببینی ، تجهیزش میکنم ... فقط هر وقت تونستی به در و دیوار و وسایل اونجا ، خوب نگاه کن ، و بعضی وقتا یاد بیار که خداوند ظالمین رو دوست نداره ، و آخرین حرف اینکه ، تغییر نگرش و رفتار به سمت استاندارد ها ، اصل موضوع رشد عقلانیه ... دیر نشده ، بداد ِ خودت برس ... فقط همین
سال های در انتظار ، اما ممکن ...
10سال بعد سال 13۹۸
آهای .... با توام ، پیرمرد غرغرو ، بازنشسته شدی ، نشستی ور دل ِ من که چی ؟ با توام ...... توی این سال های زندگییه مشترک مون ، بعد از ظهر ها ، کی می خوابیدی که الان گرفتی خوابیدی ... هان ....پاشو ببینم .....
یه دقیقه صبر کن ، ببینم ... چه صدایی میاد از خیابون ..... دارن آواز و ترانه می خونن ...
شهرام ... پلند شو و گوش کن .... گوش کن صدا داره به طرف ما میاد ، دارن شعر می خونن ، عجیبه ، اونم توی خیابون ، با ساز و ارگ و گیتاره .... عجیب نیست
.
اااااه ه ه ... بابا جان ، ولم کن عزیزم ، می خوام بخوابم ، وقت گیر آوردی ، من خوابیدم اونوقت تو رویا و خیالات ورت داشته !!! آواز دیگه چیه ؟ ارگ و گیتار !! ... باز اگه بگی نوحه و زنجیرزنی با عزاداری همراه با طبل و سنج می زنن ، باورم میشه این روزا !!! ....
طبل و سنج نیست که ، به خدا جازه و گیتار ، دارن از جلوی خونه ی ما رد میشن ...
صبر کن ببینم ... اووووووووه ه .... جمعیت و نگاه کن ... اینا دارن از پایگاه ب س ی ج - م ق د ا د ، توی خیابون آزادی بیرون میان ، بیا کنار پنجره ، خودت ببین ...
کمی برو کنار ببینم ... ااااااا ... گوش کن ، نگاه کن ... شعراشونو میگم .... مگه این شعرو شادمهر عقیلی ، 15 سال پیش نخونده بود ؟
خب ، آره ، خب که چی ؟
ای بابا .. میگن مردا سنشون بره بالا آلزایمر میگیرن ، تا حالا زن ها ، حتی یه نفرشون آلزایمر گرفتن !!، چرا فراموشکار شدی آخه !
میگم این جمعیت ، عزیز دل برادر !! که همگی ب س ی ج ی اند ، لباس شخصی ها ، لباس چریکی ها رو نگاه کن !!! روی گردنشون هم چفیه است ، یه گل سرخ هم دستشونه ، عکس های آ سید ع ل ی آقا هم که دستشونه !! آخره زمون شده... فکر کنم .... خوب گوش کن همه یه صدا دارن میخونن :
لحظه ها ، ارزونی یه چشای تو
از صدات هر چی بگم بازم کمه
من و بارون، تو و آفتاب ، شب و غم
توی راز زندگی همسفریم
نکنه اسیر تنهایی بشی
آسمونی ها رو از یاد ببری
میگم خدایش چقدر عاشقانه است ، نفوس بد هم به دلت راه نده ، چقدر متن شعراش برازندشه ها !!
عجب ... یادت میاد خانم ... ، قبل از انتخابات دهمین دوره ی ریاست جمهوری که سال 88 بود ، ساسی مانکن ، واسه آ شیخ مهدی خان ِ اهل لرستان شعر و ترانه ی انتخاباتی خوند ؟
خب ! مگه اشکالی داره ؟
نه ، اشکال که نداره ، ولی بالاخره ، باید خیلی چیزا عوض بشه ، یادت میاد 30 سال پیش همین جناب ویدئو !! که دیگه الان ، هیچ جایی ، حتی بازار سید اسمال تهرون هم نمی تونی پیداش کنی ، حرووم بود ، خب دیگه ، همون 20 سال قبل از حرومیت ! اومد بیرون ، شد حلال ِ حلال .... یعنی حلالیت طلبید !!!!
چرا اینجوری نگام میکنی !! آخه من که مسخره نمی کنم ضعیفه !! ( البته الان دیگه من ضعیفه ام ) ، کاره بدی نمی کنن ، شادی میکنن دیگه ، خب چی میشه مگه ...
این شادمهر عقیلی که میگن در خارج کشور خروسک گرفته و دیگه توان خوندن نداره ، اومدن شعراشو سنفونی کردن ، الان دارن می خونن ، اونم توی خیابون ، این همون پیشرفتی بود که بهمون 10 سال پیش بشارت دادن ، حسادتت میشه مرد!! چش نداری ببینی ، حالا هی بگو این دولت به فکر شادی و طراوت این مردم نیست !!!
حیف شد که سینا اینجا نیست تا ببینه این صحنه رو ...واقعا“ حیف شد ...
پاشو برو ، اون تلفن و بیار که دلم براش تنگ شده ، زنگ بزنیم ، ببینیم این وروجک در خارج کشور داره الان چکار میکنه ؟
آخه مرد ِ غرغرو ،از وقتی یادم میاد ، چه بیداری و چه خواب همش پشت سر هم حرف می زدی !! ، آخه مرد پا به گور ، الان می دونی ساعت چنده اونجا ؟
شش صبح ، بزار بچه م بخوابه ، دیشب که باهاش صحبت می کردم گفت : دفاع از تز پایان نامه ی دکتراش ، فردا ساعت 10 صبح ِ
پ ن ۱ : آهای تازه وارد ، من هنوز منتظرم ... که توضیح بدی ... که چطور تونستی نمایش وارونگی رو اجرا کنی ... چیزی هم عایدت شد ، یا میشه ؟ دیگه از شانس نداشتن چیزی نگید که خیلی مسخره است !!اینجا با تمام امکاناتش متعلق به تو ،و من هنوز سر حرف خودم هستم و خواهم ماند ، ولی فقط شیوه ی صبوری پیشه کردم...
پ ن ۲ : شما و دوستتون ............. شما .......... دوستتون ..... دوستتون .....دوستتون .... دوستتون ...... دوستتون ...........کدوم دوست !!!!!!!!!!!!!!! از کدوم دوست حرف می زنی ؟؟؟ !!!!!!
دوست من ، ......... بود و بس و دیگه هیچ وقت مثله اون نخواهد اومد .....الان هم کشتنش ، تو اونو کشتی ...... هیچ اثری در هیچ کجا ازش نمی بینم ....، بعدها که بزرگتر شدی و ازین بچه گی اومدی بیرون ، خودت به قتلی که کردی اعتراف میکنی ، اما شجاعتشو نداری که بگی اشتباه کردم تا هیچ وقت ، چون کبر و غرور سرتاپاتو فرگرفته و کسی هم بجز اون آدم محترم که دلتنگیشو میکنی باعثش نشده !!! اینا همش می گذره ، اما غرورت از اشتباهت خیلی جلوتره ، برات متاسفم ... ![]()
پ ن ۳ : طولانی شد ، عذر می خوام
پس از مدت ها ، درست وسط امتحانای سینا ، به سرمون زد بریم نمایشگاه بین المللی کتاب تهران در مصلی ...، راستشو بخوایید دردوران مُجردیم ، اگه در نمایشگاه بین المللی تهران ، نمایشگاه ِ کله پاچه و سیراب شیردون ، سدر و کافور و سفیدآب و حتی نمایشگاه بستنی یخی !! هم بود ، منو و یه عده علاف مشتریه پر و پا قرص بودیم از صبح تا شب ، وقتمونو پر می کردیم اونجا....
اینو ازین جهت گفتم که نمی دونم چرا واقعا" در این چندین سال اخیر ، فرصت نداد که بیشتر برم ازاونجا استفاده کنم و یا اینکه خود ِ خودم باشم ، نمی دونم ... شاید ... بلکه حتما“اشکال از خودمه ، بگذریم ...
.... پس از کلی چرخیدن در سالن های مخصوص کودکان و نوجوانان ، همین جور که در محوطه اصلی مصلی با چندین نایلون پر از کتاب داشتیم بر می گشتیم ، به سینا گفتم : بابا جون ، اینا آدم خوبای جامعه هستن ، همینا در جامعه با تعادل زندگی میکنن و همینا آینده سازان کشورن ، اینا همونایی هستن که می شه بهشون اعتماد کرد ، چرا ؟ چون اهل کتاب و کتاب خوندنن ...
در همین موقع بود که خانمم چشمش افتاد به یه جوونی که جلوی ما در انبوه بازدیدکننده ها و به سمت شمال نمایشگاه می رفت وچون دستش در دستم بود ،دستمو کشید و بهم اشاره کرد و گفت : اون پسره رو نگاه کن !
یه پسری حدود 18-19 ساله ، لاغر اندام و قد بلند ، سرتاپا سرمه ای پوشیده بود ، نگاهم بیشتر به سمت موهای فـــــر شده و حجیم اون رفت که ، عرض موهاش با عرض شونه هاش یکی شده بود !! راستش ، اون تیپ ، شکل و شمایل خدایش ، خیلی هم بهش میومد ....
اما اون جوون منو یاد یه همکار خیلی قدیمی انداخت که دیگه 18-19 سالش نیست ، الان شاید در مرز بازنشستگیه و حدود 50 سالی از عمر مبارکش می گذره ...
یادش که اوفتادم به این فکر کردم که اون بنده خدا (همون همکار قدیمی مون)، با همون موهای فر شده و حجیم که فکر کنم به جونش بسته شده ، و ما هم هر روز همین فرم موها رو می دیددیم و تغییری در شکل ظاهریش چندین ساله که نداده .... آیا .... آیا شب ها، اصلا“ سرشو روی بالش می زاره ؟! ... نه فکر نکنم ، اگه روی تخت بخوابه ، یه جوری می خوابه که سر و گردنش از لبه تخت بیرون باشه تا فرم فوکول موها و حالتش بر اثر خوابیدن بهم نخوره دیگه !!! اگه روی زمین هم بخوابه ، که اصلا“ غیر ممکنه ، محاله ... فکر کنم اصلا“ نمی خوابه !!! نه ، بازم نه ، ... فکر کنم می خوابه ، ولی نشسته می خوابه !! روی مبلی ، صندلی ، چیزی ... حالا هرجوری می خاد بشه ، بشه ... اما حالت موها از همه چی مهمتره !!! ، خلاصه ی کلام نباید حالتش یرای فردا صبح ، بهم بخوره !!! ...همون جور فر خورده و حجیم !!!
از اون چشای از حدقه زده بیرونش که چقدر با فرم موهاش هارمونیک ِ و بهش هم میاد که نگفتم هنوز !!... آدمو یاد سریال هزار دستان و شعبون استخونی می ندازه ...
چندین سال قبل !! که یادم ِ واسه کاری رفته بودم دفترش ، و مجبور بودم حدود 2 ساعتی از حرفای شنیدنی شو !! که همش خاطرات شیرین و یکطرفه و منحصر به فردش !! بود و بشنوم ، خیلی دوست داشتم رک و پست کنده ازش بپرسم :
مشتی ، لوطی ... تریپـــت منو کشته !! ، اگه یه وقت زبونم لال !! قسمت شد،
تشریف ببری حج ، اونم از نوع تمتع ، بااین فوکول موها چطوری می خوای کناربیایی؟
تراشیدن موها چی میشه اونوقت ؟ اصلا" میشه ؟
بعد پیش خودم فکر کردم ...آهان ...راه شو پیدا کردم ، اخیرا“ می گن ، آنفولانزای خوکی اومده در عربستان !، میشه همینو بهانه کرد و گفت تراشیدن موها ، واسه تشدید بیماری مضره !! میشه به جون خودم !!!
... یادمه که دراردیبهشت ماه امسال با جناب با معرفت خان !! یعنی جناب آس... و همکارمحترم بغل دستییش حضوری صحبت می کردم ، و آن جنابان !!! هم ازاون بنده ی خدا دل خونی داشتن ، چون خیلی اذیت و آزارشون می کرد ، پیشنهاد دادم و گفتم بهشون که :
در محله ی قدیمی ما ، برو بچ !! خیلی با حال و با مرام و با صفایی !!هستن ، که اگه بخوای حال ِ این بنده خدا رو بگیرید ، اونم اساسی ....، 20 چوب خرج داره ! گفت : 20 چوب ؟ ، محاله !! ، گفتم : ساده است ... دو نفر سوار موتورسیکلت میشن ، توی خیابون که ایشون داره میره ، یکی میاد به بهانه ی آدرس پرسیدن خدمت آقا جون محترم ! و میگه : سام و علیک ، بعدشم یکی سر و گردن مبارک آقا را ثابت نگه می داره ، و اون یکی با ماشین ریش تراش دستی ، یه چهار راه ِ مشتی ، وسط راس الروس حضرت آقا باز میکنه و بعد هم الفرار ...... آی چی میشه اون صحنه ...
خب فرداش چی میشه ؟ کلا“ آخرشو میگم ، از این شهر میره !!! بخوبی و خوشی ... ، چرا ؟ چون غلط نکنم ، حداقل 30 سالی هست که این تیپ وشمایلو یدک میکشه ...
نکته اخلاقی و بعضی وقتا غیر اخلاقی : یکنواختی در شکل ظاهری اونم چندین و چند سال ، یه جور لجبازی و خودخواهیه ، اینو من نمی گم ، روانشناس ها و روانکاو ها گفتن ، باید سعی بشه از یکنواختی خارج شد و گرنه روزمره گی بوجود میاد و خیلی مضره...
پ ن 1 : بعد از 51 روز ، بازی و game ، داره بیشتر خودشو نشون می ده ، یاده حرفای حامد م... معاون حقوقی میوفتم ، تنم به لرزه میوفته که چه خبره دراین مملکت ...
بازی به کمپ اشرف هم رسید ،ولی عجب دنیای سیاست کثیفه ...وخیلی هم بی رحم ....
پ ن ۲ : یه شعر واسه سید علی آقا جون ، درpost بعد ...
پ ن ۳ : شاید ۳۵ روزه دیگه ...
و اما نه آسان ....
.
.
- و چه آسان در حــــــــقـــّـم ظلم کردید ...
- و چه آسان می توان پاکی و صداقت ِ بی منت را
، وارونه نمایش داد !
- و چه آسان می توان نمایش وارونه را با تلنگری ،
به پشیزی فروخت .... آنهم برای هیچ
- و چه آسان می توان از داشتن ِابیت طبع
گذشت .... آنهم بی هیچ هدف
- چه آسان می توان کوزه ی زلالی را شکست و
نظاره گر بود .... آنهم بی رحمانه
*** و اما نه آسان ، بلکه سخت ، فقط بسیار
صبوری بایدم تا بگذرد این روزگار
*** و اما خداوند چه آسان ظالمین را دوست نخواهد
داشت ....
باور ِ۴۸
دیروز شیطان را دیدم، در حوالی میدان،بساطش را پهن کرده بود...
فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر
می خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاه طلبی و
قدرت، تکبر وهر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.
بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را ، بعضی ها
ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می خندید و دهانش بوی تعفن جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست
همه ی نفرتم را نشونش بدم ... انگار ذهنم را خواند،موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی
ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل وقال می کنم و نه
کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد،
... می بینی ... آدم ها خودشان دور من جمع شده اند!
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت :البته تو با اینها فرق می کنی.
تو زیرکی و مؤمن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه ،به جای
هرچیزی فریب می خورند..
از شیطان بدم می آمد، اما حرفهایش شیرین بود..گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت.
ساعتها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر
بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم !!!
دیروز با خودم گفتم: بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یکبار هم او
فریب بخورد !!!
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور و
تکبر چیزی نبود!!!
جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.
فریب خورده بودم.
دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود !!!
فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.
تمام راه را دوان دوان دویدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی
نامردش را بگیرم،عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم.
به میدان رسیدم.شیطان اما ... نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم،از ته دل.
اشکهایم که تمام شد،بلند شدم ... بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی
شنیدم...... صدای قلبم را....
پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.
پ ن ۱ :دقیقا" دو هفته ی پیش درست توی اوضاع احوال جدید تهرون ، درعوالم خلوت خودم، داشتم به فیلم " بازی " فکر میکردم ،... چند ماه قبل ازسال و چند ماه بعد سال و پازل هاشو میزارم کنار هم ، چه داخلی ، چه خارجی ... ترس برم میداره ، یه جورایی ...فکر میکنم جریان بیستم خرداد به بعد یه بازیه ، بازیه سیاسی !!!یه بازیه اقتصادی !!! اونم از نوع جهانیش ... خدا کنه درست نباشه !!! از بازی بدم میاد ،چه جور میشه گلادیاتورها رو به جون هم انداخت و به تفریح رسید .... بازی ... بازی .... از بازی بدم میاد
پ ن ۲ : چی دارم بگم بهت ، هر جور میل شماست ، اون سهم دیدار ، هفته ای چند دقیقه هم نیست ، بلکه چند ثانیه است ، اونهم یکطرفه ! اما خاطرات نمی میره ، شک نکن
پ ن ۳ : دوست قدیمی .... خدا حافظ
اجازه ، بی اجازه
با عرض پوزش از ” شهریار قنبری ”
در این غربت خانگی بگو،هرچی باید بگی
غزل بگو، به سادگی بگو ، زنده باد زندگی
** برای شعر تازه ............... اجازه بی اجازه
* از تو نوشتن.... قدغن
* گلایه کردن .... قدغن
** برای روز تازه ..............اجازه بی اجازه
* ماهی ِ دریا .... قدغن
* عشق دو ماهی .... قدغن
* با هم و تنها .... قدغن
** برای عشق تازه .............اجازه بی اجازه
* سبز سیدی .... قدغن
* بیست و دوم هر ماه .... قدغن
** برای رای تازه ..............اجازه بی اجازه
* قدیم ندیما .... قدغن
* صدق و درستی .... قدغن
* نجابت و اصالت.... قدغن
**برای مـــِهر تازه ............. اجازه بی اجازه
** برای خواب تازه .............. اجازه بی اجازه
پ ن 1 : حدس بزن ... چه مدته که ندیدمت ؟ دقیقا“ از بهمن سال قبل تا الان ، می دونم سر به نیست شدی ، چون خودت نیستی دیگه ....
پ ن 2 : به عمد نمی خواستم بروز بشم ، بخصوص در این هفته های اخیر ، این اوضاع احوال اخیر ، اما همیشه باز قلدری و زور ، دور تسلسل خودشو نشون داد تا بعدها که تبدیل بشه به آتش زیر خاکستر و دوباره زبانه بکشه
پ ن 3 : خدا رو شکر ،از عمل جراحی به عافیت بیرون اومدی ، خدارا شکر ....منتظر می مونم تا برگردی
پ ن ۴ : علی آقا ... اکبر آقا ... محمد آقا ... آقا محمود ... آقا مهدی ... آقا محسن ... حسین آقا ... و آقا های دیگه ... مثل گذشته به نفع شماها شد و ثابت کردید که همه چی مال شماست ، حتی جان و مال و روح و روان این ملت !!!
اما ... آهای ملت ؟ حداقل خدارا در پس توی خانه نهان کنید ...
از دشمنان برم شکـــــــایت بــــه دوســـــــتان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریــــم
عجیـــــــــــــــــــــبــه...
عجیبه که تا مریض نشی ، کسی برات گــُـل نمیاره
عجیبه ...
عجیبه تا گریه نکنی ، کسی نوازشت نمی کنه ...
عجیبه ...
عجیبه تا فریاد نکشی ، کسی به طرفت نمیاد ...
عجیبه ...
عجیبه تا قصد رفتن نکنی ، کسی به دیدنت نمیاد ...
عجیبه ...
عجیبه تا وقتی نمیری ، کسی تورو نمی بخشه ...
واقعا“ عجیبه ... عجیب ...
پ ن 1 : خلـــــــــوت گزیـــده را به تماشا چه حاجتـــــست
چون کوی دوست هست ، بصحرا چه حاجتــست
جانا به حاجــتی که ترا هســــــــــت با خـــــــــدا
کآخر دمـی بپرس که مارا چه حاجتـــــــــــــست
ساعت 6:30 صبح ِ یکی از روزهای خیلی سرد پاییزی سال 1360
**پاشـــــــو ... پاشو دیگه ... مگه با تو نیستم ، مدرسه ت داره دیر میشه ... ای بابا ... بچه
پاشو ، عجبا ، مگه با تو نیستم ، هزار تا کار دارم ، باید برم صف ِ نفت ، کپسول گاز و هم
بزارم جلوی مغازه ی مش عزت جوشکار، ببینم کی ماشین بوتان گاز می یاد که بگیرم ...
پاشو و دست و صورتت و بشور صبحونه ت و بخور ، باید بری مدرسه ...
*** ا َه ... نمی خام ، خوابم می یاد ، مامان ، بزار 5 دقیقه بخوابم....
لحاف سنگین ِ پشمی که مثل کوه سنگین بود و روی سرم کشیده بودم ، برش داشتم و بلند شدم
تکیه دادم به دیوار ، یه خمیازه بلند کشیدم و شروع کردم به زدن حرفهایی ازسر خمیازه :
بچه بودم ، نــَـفهم بودم ، در می رفتم ز ِمکتب ...
با خودم فکر کردم : اگه می شد ... اگه می شد یه سفر می رفتم فضا ، می رفتم ستاره
کهکشان راه شیری !! و می دیدم و باورم می شد که منم فضانوردم ، آی چی میشدا !!
داشتم با خودم حرف میزدم وهذیون می گفتم : آخه بچه ، چقدر تلاش کردم نری در هپروت ،
بجاش بری فضانورد بشی ، بری فضا ، بری آسمون ، ا َد نرفتی ، آسمون یه شهاب سنگ ِ
آسمانی تلپ انداخت توی سرت ، مخ و مخچه ت قاطی کرد ...
هر دفعه ابروهاتو کج و کوله کردی و گفتی : اونجا بهشت برین منه ، یه
پاردایس ِ ، هیگفتی : با ا ِبی قزوینی و رحیم سیچان (به زبون آذربایجانی یعنی موش ) وعلی ریزه می ریم
اونجا مورچه گنده ها رو با هم جنگ می ندازیم ، بعدش هم یه خر مگس توی همون جا
می گیری و اول بالها شو بعد پاهاشو ، یکی یکی می کنی و بعدش م به مگس نگون بخت میگی :
اگه تونستی حالا برو خونه تون !!! برو دیگه ، نمی تونی ؟ ...
یادته که صبح ها ، بخصوص غروب صبح ها تازه فهمیده بودی ورزش والیبال و چه جوری
می نویسن !!، 4 صبح !! میوفتادی توی اون کوچه ی 6متری و با احمد مُلا (باباش روحانی
بود) والی بال !! بازی می کردی و اصلا“ هم حالیت نبود که مثلا“ ساعت چنده و بیچاره
همسایه ها هم مثلا“ خواب تشریف دارن !!
**ا َه بچه ، بلند نشدی هنوز ؟ مثله اینکه تو حالیت نیست ، بابا جان می خام برم صف ِ نفت ،
کمک که نمی کنی ، حداقل برای دلم هم که شده یه بار بیا همراهی کن و ببین 7-8 ساعت سرِ
پا واستادن ، اونم توی هوای سرد که اصلا“ در مغز و پوست و کله ت هیچ آغازیک هوای تازه
و گرمی رو حس نمی کنی و سرما تا مغز استخونت چنبره می زنه ، چقدر لذت بخشه !!!
بچه جان ، اگه خیالات ورت داشته و داری توی سرمای کشنده ی آخر پاییز ، فکر
رویای کویر رفتن و می کنی ، بمون توی همون خیالاتت ، حالا هرچی میخواهد دلِ تنگت بگو
بهم ...
بچه جان ، صبح زود که رفتم شیر بگیرم ..........
*** ... اصلا“ ولش کن بابا .... سال هزار و سیصد و شصت ِ ، جنگ شدت گرفته ، بابا
رفته سوسنگرد بعدش هم سر از اهواز در آورده ، اینجا که نیست هی پشت هم گیر بده ...
بشین ، پاشو ، کجا بودی ، کجا نبودی !! اینکارو بکن ، اینکارو نکن ، اونم مثله یه ژاندارم
نظامی و با اون چشای آبی ش ...
( یه خمیازه ی دیگه ) آخه من چی می فهمم که جنگ چیه ؟ حصر آبادان کدومه؟ سقوط
خرمشهر و درگیری در مهران و بمباران با بمب های خوشه ای دیگه چه صیغه ایه ؟ اصلا“
اینا از جنگ چی می خان آخه ؟
خب چرا نمی یان بشینن مثله بچه ی آدم با هم صحبت کنن ؟ هان ....
رادیو روشن شد با صدای بلند :
شنوندگان عزیز ، توجه فرمایید ......
به اطلاعیه 117 قرارگاه خاتم النبیاء ، مرکز ستاد فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
توجه فرمایید:
مقارن ساعت ۲۵/۲ سحرگاه امروز ، رزمندگان اسلام در حمله ی برق آسا به .....
.
.
.
28 سال بعد ....
**** پاشو شهرام ... چقدر صدات کنم ، بچه خودش رفت مدرسه ، ادارت داره دیر میشه ،
دیشب که نخوابیدی تا سحر، حالا الان می خوای تا ساعت چند ....
... شهرام ؟ .... شهرام .... چرا جواب نمی دی ؟
چرا نفس نمی زنی ؟ بدنت چرا سرد شده ؟ با تو ام ؟ .... یعنی چه ؟
*** ای بابا ، چرا داد میزنی بی خودی ؟ ... نمردم که ، دارم تمرینشو می کنم .... خودمونیما ،
عجب قیافت دیدنی شده ها !! یه خورده هم صبح اول وقت سر به سرت گذاشتن هم بد
نیست ...
چیه ؟ فکر کردی بی شوهر شدی به همین زودی ؟
**** شهرام .... بلند شو ... ترو خدا بلند شو ، ای خدا حالا چکار کنم ، چه خاکی بر سرم
بریزم ؟
*** عجبا ، آخه عزیزم ، چرا بی خودی داد و فریاد راه انداختی ؟ ول کن اون تلفنو ،
ای بابا ،همه ی همسایه ها رو خبر کردی آخه که چی بشه ؟ اصلا“ با تو شوخی هم نمیشه کرد ؟
*** شوخـــــــی ؟؟!!! خب اگه شوخی کردم ، پس این کیه که خوابیده و هر چی داد و بیداد
میزنی بالای سرش ، انگار مرده و بلند نمی شه ؟ چقدر شبیه منه ...
پ ن 1 : بادنجان بم آفت نداره ، فکر بد هم نکنید ، تا چند نفرو دق مرگ نکنم ، نمی میرم ،
خیالات عالی مستدام ...
پ ن 2 : اما از آخر این دست نوشته یه جوری بگذریم ، خودمونیم ، اینجور مردن ، خدایش
بهترین مردن نیست ؟... نه تصادف می کنی که مخ و مخچه ی آدم بریزه کف آسفالت ، نه
مریض میشی و زجرکـُـش شدن و تحمل میکنی وتازه انواع سرطان ها رو اسم نبرم بهتره ... راستش اینجوری رو من راضیم ...
پ ن 2 : دلتنگم و دیدار تو درمـــــان من اســــــــت
بی رنگ رُخت زمانــــه زندان من اســــــت
بر هیچ دلــــــــــی مباد و بر هیــــــــــچ تنی
آن غم که از هجران تو بر جان ِ من است
حقیقت در تاریکی امروزی ...
اصولا" یه چیزایی هست که انسان باید بدون چشم داشتی اونا رو
انجام بده ، البته اینایی که الان عرض میشه ، ممکنه نتیجش سریع
و ملموس نباشه ، اما بزرگترین دلیل برای انجام اونا ، اینه که انسان
برای انسان بودن باید خصوصیات انسانیو پاس بداره ، و اونهارو با
عملش به دیگران هم منتقل کنه :
1- آدما اغلب نامعقول ، غیر منطقی و خودخواهن ...
سعی کن آنها رو ببخشی
2-اگه مهربونی کنی شاید تورو متهم به داشتن اهداف پنهانی کنن ...
سعی کن مهربون باشـــی
3- اگه موفق باشی و از دیگرون پیشی بگیری دشمنان سختی خواهی
داشت ...
سعی کن موفق باشــــــی
4- اگه درستکار و راستگو باشی ، ممکنه سرت کلاه بره یا ضرر
کنی ...
سعی کن درستکار و راستگو باشی
5-آنچه سالها زحمت کشیده ای و ساختی ممکنه ، دیگرون از بین
ببرنش ...
سعی کن سازنده و کوشا باشی
6- اگه به دیگرون آموختی ، ممکنه قدردانت نباشن ...
سعی کن آموزنده باشـــــــــی
7- اگه به آرامش و شادی دست پیدا کردی ، ممکنه بهت حسودی کنن
سعی کن آروم و شاد باشــــی
8-اگه به دیگرون نیکی کنی ، ممکنه فردا همه فراموشت کنن و در
حقت بدی کنن ...
سعی کن نیکوکار باشـــــــــی
9- اگه جانت را در راه آرمانت فدا کنی ، ممکنه کافی نباشه ...
سعی کن فداکار باشـــــــــــی
10- و آخر اینکه ، اگه اگه آسوده باشی ، بدان ، که همه چیز بین تو
و خداست ، پس به همین فکر کن و آسوده باش
پ ن 1 : ببین ، دوست قدیمی و با مرام ، سعدی چی میگه :
گر قصد جفا داری ، اینک منو اینک دل
ور راه وفا داری سر در قدمـــــت ریزم
بس توبه و پرهیزم ، کزعشق تو باطل شد
من بعد بدان شرطم کز توبـــــــه بپرهیزم
دوباره از راه رسید اردیبهشت عزیز ...
خدایا ...
این دانه ی به خاک نشسته را بی آب و آفتاب تو ، کجا سر ِ شکفتن
است و این غریب و خسته را بی ماهتاب لطف تو کی پای رفتن ؟
خدایا ...
این شکاف تنهایی را جز چشمه سار جاودان مهر تو پر نمی کند و
غنچه های نیازهایم بی باغبانی توشکفته نمی شود.
غبار اندوه را از چهره ی غم زده ام جز باران رحمت تو نمی شوید
و سموم نفسم را جز رافت تو درمان نمی کند .
خداوندگارا ...
این دل ِ شکسته را جز دست های مهربان تو درمانی نیست و این
دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی نمی بارد.
این قامت خمیده جز به دیدار تو راست نمی شود و این تنهای غریب
جز در خانه ی تو ، آنچه می خواهد نمی رسد .
این قلب هراسناک و لرزانم جز در دست های تو آرام نمی گیرد.
***بخشی ازمُناجات خمسه عشر***
پ ن 1 : بازم اردیبهشت عزیز !! ازراه رسید واولینش هم همین امروز...
پ ن 2 : بارون دو مونتسکیو Baron de Montesquieu فرانسوی میگه :
ایرانیان نمی دانند چی می خواهند ، تنها چیزی که می دانند این است
که ” چی نمی خواهند ” !...
.... خـُــــدایـــــــــــــــــــش درست گفته ...
1- اصطلاحی است که میگن ” روم به دیوار“ .... ، به معنی عامیانه و ضرب المثلی اون کاری ندارم ، ولی لحظه ی سال تحویل امسال (جمعه ساعت 15:13) دقیقا“ روم به دیوار آشپزخونه بود... حالا چرا مهم نیست ... ولی روم به دیوار بود ....
****
****
وَه که جـــدا نمیشـــود ، نقش تو از خیال من
تا چه شــــود به عاقبت ، در طلب تو حال من
پرتو نور روی تو هر نفســــــی به هر کســی
میرســـد و نمیرســـــد ، نوبت اتصــــال من
خاطر تو به خون من ، رغبـــت اگر چنین کند
هم به مراد دل رســــــد ، خاطر بدســِـگال من
برگـــــــــــــذری و ننگری ، بازنگر که بگذرد
فقــــــر من و غنای تو ،جــور تو و احتمال من
" سعدی "
***************************************
(اینم شد مثله اشک ها و لبخند ها تو سال 88)
پ ن 2 : سالی که نکوست ... چی؟................؟
پ ن 3 : ..............................................!؟
آخر ِ سال ۸۷
گفـــــــــــت هر رازی نـَشاید باز گفت
جُفت طاق آید گــَهی ، گــَـه طاق جُفت
از صــــــــفا گـَـر دَم زنی با آیيــــــنه
تیــــــره گـــــــردد زود با ما آییـــــنه
** حضرت مولانا **
**** فرارسیدن سال 1388 را صمیمانه تبریک میگم و
امیدوارم در پناه خالق یکتا ، تندرست ، سلامت و هر
روزتان با سرور و شادمانی همراه باشه ....![]()
![]()
![]()
![]()
پ ن 1 : یه توصیه : اگه در منزل و یا جایی ، بویی مشابه بوی گاز حس کردید ، هیچ وقت با
تلفن 194 تماس نگیرید !!! این عزیزان دل ِ برادر و شاغل در این قسمت ، مهربانانه !!! و بدون
هیچ گذشتی ، اول رگلاتور گازو جمع می کنن و یک ماه تمام ساختمونتون و خودتون می اوفتید توی
دهن اژدهایی که بیرون اومدن ازون با خداست .... جریانش مفصله تا بعد ...
... راه حل آسون ، بستن سریع شیراصلیه گاز و آوردن یه نفر متخصص تاسیسات ِ که با هزینه ناچیزی
میشه اشکالات را براحتی برطرف کرد ، نگید نگفتما
پ ن 2 : برات آرزوی سلامتی می کنم و تغییررفتاردر سال جدید ...