تبليغاتX
باورنکردنی ها
 
باورنکردنی ها
 
 
 
 

قصه ی هستی و حکایت وابستگی ...

شگفتا !!

وقتی که بود نمی دیدم
وقتی می خواند نمی شنیدم....

وقتی دیدم که نبود...
وقتی شنیدم که نخواند...!

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد، تشنه ی آتش باشی و نه آب !

 وچشمه که خشکید... چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش،کویررا تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید، تو تشنه ی آب گردی و نه تشنه ی آتش!

و بعد... عمری گداختن ازغم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت!!!

معلم شهید
دکترعلی شریعتی


**********************************************************************

پ ن 1: "بهار " بستر مهر است و دفتر معرفت ، قصه ی هستی است ، حکایت وابستگی ها و فراموشی خستگی هاست ، نوروزتان پیروز و سرشار از مسرت باد

پ ن 2: اواخر سال، به دلایلی که زیاد هم مهم نیست، نتونستم وبلاگ رو بروز کنم ... با تاخیر این کار، امروز انجام شد.

پ ن 3: امسال رو با جملاتی زیبا و در خور تعمق معلم شهید آغاز کردم ، زیبایی جملات با چند بار خوندن بیشتر ملموس میشه ، و از نفوذ کلام و کلمات وابسطه به اون ، هرکسی می تونه برای خودش مفهومی استخراج کنه ... من خودم بیشترمایلم که  تو، به مفهومش در پ ن 4 ربطش بدی ، ربطش بده ببین چی میشه .

پ ن 4: تولید ... ملی... حمایت ...  کار ...  سرمایه ... ایرانی ...
چه کلماتی زیبایی هستند ! زیبا از آن جهت که در سال91 باید با این کلمات و مفهومشون برای همیشه خداحافظی کرد ، چون به رسم محتوا و عمل به شعارهای هر سال ، همیشه اهداف براین بوده که بر عکس عمل بشه و میشه ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/16ساعت 16:39  توسط شهرام عسکری  | 

 

زیر یک سقفیم ، باید قسمت کنیم...


شعری بسیار زیبا و پر از تامل و تعمق از "ایرج جنتی عطایی" که با صدای دلنشین و ماندگارخانم گوگوش و آقای ابراهیم عابدی(ابی) که بصورت مجزا ازهم با یک رتیم اجرا شده .

برای خواب معصومانه ی عشق
کمک کن بستری از گل بسازیم
برای کوچ شب هنگام وحشت
کمک کن با تن ِهم  پل بسازیم

کمک کن سایه بونی از ترانه
برای خواب ِ ابریشم بسازیم
کمک کن با کلام عاشقانه
برای زخم شب مرهم بسازیم

بذار قسمت کنیم تنهایی مونو
میون سفره ی شب ِ تو با من
بذار بین من و تو دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن

 

کسی به فکر مریم های پرپر
کسی به فکر کوچ ِ کفترا نیست
به فکر عاشقای دربدر باش
که غیر از ما کسی به فکر مانیست

 

تو رو می شناسم ای شبگرد عاشق
تو با اسم ِ شب ِ من آشنایی
از اندوه تو و چشم تو پیداست
که از ایل و تبار عاشقایی

تو رو می شناسم ای سردرگریبون
غریبگی نکن با هق هق من
تن شکسته تو بسپار به دست
نوازش های دست ِعاشق من

 

به دنبال کدوم حرف و کلامی ؟
سکوتت گفتن تمام حرفاست
تو رو از طپش قلبت شناختم
تو قلبت ، قلب عاشق های دنیاست

 

تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه
منو به جشن نور و آینه بردی
چرا از سایه های شب بترسم
تو خورشید رو به دست من سپردی

کمک کن جاده های مه گرفته
من ِ مسافرو از تو نگیرن
کمک کن تا کبوترهای خسته
رو یخ بستگی ِ شاخه نمیرن

 

کمک کن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربونی رو بگیریم
کمک کن تا برای هم بمونیم
کمک کن تا برای هم بمیریم

بذار قسمت کنیم ، بذار قسمت کنیم ...

 |+| نوشته شده در  شنبه 1390/09/26ساعت 18:56  توسط شهرام عسکری  | 

 

بعد از شش ماه بروز شدم.

به حق و به صبر....

 ویادتان به حتم هست که شبی با فغان و نالان نگاشتم:

آهای آدمهای خدای عادل: گله ی من را نزد همان خدای عادل برسانید که آخر منم بخدایتان آدمم ... آدم !!!

و تو ای خداوندگار ، ندا دادی : بخاک بیوفت و قسم بخور به عصر و قسم خوردم ...

و گفتی ای بنده ی خسران دیده ی من ، همانا ای بنده ی من ، ایمان بیاور ... و گفتم : همچون گذشته ؟

گفتی : ترا به حق و پس از آن به صبر ، به صبر و به صبر توصیه میکنم !!

و گفتم بی درنگ : همچون گذشته به حق و به صبر عمل می کنم .

و تو گفتی : حال برو و بزودی به عافیت خواهید رسید اگر بخواهم ....

.

.

و بعد از چند ماه همه چیز به لطف خدا در حال سامان گرفتن شد ....

                                                                           باور ِ ۴۸- مهر ماه ۹۰

پ ن 1: چقدر سخت می گذشت این چندماه ، چقدر سخت !! اما گذشت و دارد می گذرد ... بهناز عزیزم ، دوره ی وحشتناکی از این عمل جراحی را گذروند ، اون بیمار بود ورنج می برد و من  بیمارتر ، من بیمارداریش می کردم .... این جریان سخت و طولانی ، تلنگرهای تاثیرگذاری را به من حواله داد .

پ ن 2: از بیستم فروردین تا به امروز واقعا" نتونستم وبلاگم را بروز کنم ، دو ماه اول بعد از اون عمل جراحی موسوم به فیکو که اصلا" دیده نزدیک نداشتم .با اون وضع کار کردن با کامپیوتر و صفحه مانیتور و تشعشعاتش ، جمع و جور کردن کارهای اداری و نظارتی م ، جزو سخت ترین کارها بود ، بعد هم که دنبال جابجایی خونه بودم و این سه ماه که درگیر جراحی پاهای بهناز که واقعا" شب و روز رو در همه ساعاتش ازم گرفته بود.

پ ن 3: از هر سه خواهر خوبم ، خواهر خانم خوبم ، از پدرم و از پدر خانمم واقعا" از صمیم قلبم تشکر میکنم. هر کدوم به نحوی در صدد بودند گوشه ای از مشکلات بوجود اومده رو حل کنن . امیدوارم بتونم یه جوری جبران کنم زحماتشونو .

پ ن 4: مازیار عزیزم، آقای صابری: شوکه شدم وقتی پیغام روز 31 تیر ماه رو بصورت پیغام خصوصی دیدم . خدا به شما و همسرتون صبر بده ، من خودم یک پدر هستم ، درک مرگ فرزند از عهده ی من خارج است ، منو در غمتون شریک بدونید .و برای دختر نازنینم ، سحر عزیزم ، آرامش ابدی در کنار بارگاه حق تعالی  . عذر بنده رو بپذیرید که بشدت گرفتار بودم که نتونستم متوجه پرواز پرستوی پاکمون نشدم .

پ ن 5: بلاخره می دونستم که اون شهردار متزور و ریاکاربزودی ازون منطقه با لشکر فاسقین و فاجرین میرن !! درست است که لطمات زیادی از نظر سازمانی به آینده کاری من وارد کرد ، اما خوشحالم که زیر پرچم فسق و فجور اونها سینه نزدم و شجاعانه ایستادم .هرچند باید در اصل یقه ی اون دکتره خوش صحبت ! متعهد !و جبهه و جنگ دیده  !! رو گرفت که با انتخاب و گماردن چنین افرادی مهر تایید بر مدیریتشون زده .... چه بد به حال کسانی که در منطقه9 با اومدنش برای اون مدیحه سرایی می کردند و با آدم فروشی هاشون در جایگاه بالای اداریشون موندند . اونها با خودشون تعمق کنند ببینند آیا ارزشش را داشت این همه نوکری برای بقا در لجنزار بوجود اومده که اسمشو خدمت کردن گذاشتند !!!

پ ن 6: آقای "یباذ" !!!: این حرفا چیه که هشتم خرداد برام پیغام خصوصی گذاشتید؟ این بچه بازی ها چیه ؟ پرونده چیه ؟ تخلف کدومه ؟ بفرمایید سربازان امام زمانی تون بیکار شدن ،سوژه ندارن زورشون به این کلبه خرابه میرسه ؟!!! بابا ایول !! بچه مسلمون هم ، بچه مسلمونای قدیم !!

پ ن ۷: اخوی جان ،جانه جانان : اون چه پیامکی بود که بهمون دادید آخه؟!! بجون مادرمون زنگ میزنیم ۱۲۵ !! ما یه نخ سیگار کشیدیم ، اونوقت جنابعالی جنگل آتیش می زنید ؟ خدایش سرتا پامون دودی شد رفت پی کارش  

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/03ساعت 20:24  توسط شهرام عسکری  | 


من و چشمم ...

تورا من چشم در راهم ......

موقتا" ... خدانگهدارتان

                        خدانگهدارمان

                                      خدا نگهدارشان

پ ن ۱ : ندارد

 |+| نوشته شده در  شنبه 1390/01/20ساعت 17:55  توسط شهرام عسکری  | 

 

قدر زمان را چه کسی خوب می داند؟

قدر 10 سال رو کی خیلی خوب می دونه ؟ زن و شوهری که بعد 10سال از هم طلاق گرفتن!

قدر 7 سال رو کی خیلی خوب می دونه ؟  بر وبچه ها ی فارغ التحصیل رشته پزشکی !

قدر 4 سال رو کی خیلی خوب می دونه ؟  بر و بچه های کارشناسی که مشروط شدن ، یا اخراج شدن !!

قدر 2 سال رو کی خیلی خوب می دونه ؟ سرباز فراری ها !! نه هر سربازی

قدر 1 سال رو کی خیلی خوب می دونه ؟ همین پشت کنکوری ها !!

قدر 9 ماه رو کی خیلی خوب می دونه ؟ مادرایی که بچه ی مرده ایی بدنیا می یارن !!

قدر 1 ماه رو کی خیلی خوب می دونه ؟ اونایی که 30 روز ماه رمضان و روزه می گیرن !!

قدر 1 هفته رو کی خیلی خوب می دونه ؟ سردبیرای مجله های هفته گی !!

قدر 1 روز رو کی خیلی خوب می دونه ؟ کارگرای روز مزد !!

قدر 1 ساعت رو کی خیلی خوب می دونه ؟ عشاق منتظر !!

قدر 1 دقیقه رو کی خیلی خوب می دونه ؟ کسانی که از اتوبوس و قطار جا موندن !!

قدر 1 ثانیه رو کی خیلی خوب می دونه ؟ اونایی که در تصادف رانندگی جان سالم بدر بردن !!

قدر 1/0 ثانیه رو کی خیلی خوب می دونه ؟ اونایی که در مسابقات المپیک ، نفر دوم شدن !!

قدر 1 دوست رو کی خیلی خوب می دونه ؟ اونی که در یه حادثه از دستش داده باشه !!

 

پ ن 1: امسال یه جوری شروع شد !! ... امسال یه جورایی انگار، با بقیه ی سال ها فرق داره .معمولا این حس ، همینجوری به کسی دست نمی ده . فقط امیدوارم اوضاع و احوال جوری نشه که همه چی بهم بریزه . ما در طول عمر نامبارکمون !! انواع کمبودها و نداری ها دیدیم ، انقلاب دیدیم ، هم جنگ  دیدیم، سازندگی و اصلاحاتی دیدیم که به مراتب سیاه کارانه تر از انقلاب و جنگ بود!! و درآخر تزویر و ریا و مکر و تاراج به همراه خدمت گذاری های دلسوزانه داریم می بینیم ، خدا خدا میکنم دوباره این تسلسل تکرار نشه که دیگه مثل گذشته جوون نیستیم ، تاب و توان نداریم . اگرهم که زبانمان لال ،همه چی بهم ریخت، ما در این کره ی خاکی نباشیم راحتتریم . والا بخدا

پ ن 2: ایام نوروزامسال سریالی پخش میشه بنام " پایتخت " کاری از سیروس مقدم ، سریالی طنز ،جالب و در خور توجه . اشتباهات نقی در مهاجرت به تهران و زرنگ بازی هاش و پیدا کرده راه حلهای ابتکاری در بخش های مختلف سریال، بازی بی نظیرو تکیه کلامای علیرضا خمسه در نقش بابا پنجعلی ، هما خانم زن آق نقی ، عاشق شدن و گیره سه پیچه ی ارسطو با اون گواهی نامه ی پایه یکش همچنین برخ کشیدن باغ مرکبات پدریش با اون لهجه ی جالب مازنی و از همه زیبا تر دو دختر خانم خوشکل یعنی سارا و نیکا ، زیبایی خاصی به شب های ما داده تا حالا. نکاتی جالب و آموزنده با مهارتی خاص توسط نویسنده و کارگردان به اجرا در اومده که بعدا" مفصل میشه در موردش صحبت کرد.

پ ن 3: فکر کنم آخرین post ی که بتونم بنویسم بیستم فروردین باشه ، بعد از اون یه مدتی که برای خودمم مشخص نیست ، فعلا" دیدن و خوندن و نوشتن به تعطیلی میرن . شاید بتونیم بعدها این کلبه خرابه رو دوباره بازش کنیم... شاید...         

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/10ساعت 15:11  توسط شهرام عسکری  | 
 

 همه شب در سر شوری دارم...
.
.
 

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم

امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
از شادی، پر گیرم که رِسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمان‌ها غوغا فکنم
سبو بریزم، ساغر شکنم
امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم

*******************************

سحرگاهان بهاران،موسم باران،نشان از پاک بودن را به گل ها هدیه میداد، من از آن موسم پاکش آرزو کردم برایت:

خوب دیدن ، خوب بودن ، خوب ماندن را

فرا رسیدن نوروز سال90،سال تغییرات .بر همه ی هموطنان عزیزمان مبارک باد.


پ ن 1 : دارد تمام می شود ، اینهم مثل سال های گذشته ،خوب است که در 365 روز سال، فقط 1 ساعت ، هر کس پیش خودش خلوت کند و ببیند چه عملکردی داشته است : در سال گذشته چه مدارج علمی را بدست آورده ، چه موفقیت های شغلی را بدست آورده ، چه روزهای خوشی را با عزیزانش سپری کرده ، چه روزهای بد و غم انگیزی را پشت سر گذاشته ، چه روزهای شادی را در پیش دارد، چه روزهای مغمومی در آینده بسراغش می آید...

کدام کس ، قلبش را شکسته است ، قلبِ کدام کس را شکسته است، ظلم به حق چه کسی روا داشته است، چه کسی برو ظلم واقع نموده است ،

چه کسی را به زندگی امیدوار کرده است ، چه کسی را از زندگی نا امید نموده است،

با طبیعت چه کرده است ؟ تخریب یا آبادانی

با مردم چه ؟ مردم دار یا مردم گریز که او را دفع کنند.... با خود بیاندیشیم

پ ن 2: این طلسم 41 ساله می شکند در همین بهار ، به نفع ما . شکستن طلسم ، آن هم در بهاران روندی طولانی خواهد داشت . گویا دیدگاه مان با دیدمان همخوانی ندارد ، یا دیدگاهمان بایست تغییر کند یا دیدمان ، یا هردو .... اما این طلسم مربوط به دیدمان است نه دیدگاهمان . ما تصمیم بزرگی برای خود گرفته ایم وهیچ نیز نگران نیستیم .زیرا ما خداوندی داریم که همه دارند و اوست که نگهدارنده ماست . برای تصمیمان دعا کنید .   

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1389/12/25ساعت 17:31  توسط شهرام عسکری  | 
 

 چه احساسی دارید ؟ ... هنوزم هیچی!

حدود یه ساله که تصمیم داشتم مانیتور خونه رو عوض کنم . به همین خاطر از اول همین هفته گفتم یکی از روزاشو تصمیم میگیرم برم بازار کامپیوتر . تا اینکه طوری برنامه ریزی کردم که بلاخره سه شنبه (دیروز) عزمم و جزم کردم تا این طلسمو بشکنم . کارام که توی این دوماه اخیر بشدت زیاد شده بود جمع و جور کردم (لازمه بگم که از وقتی اومدم این منطقه ، هرچی پروژه گیروگور داره ریخته شد سرم به دولتی سره حمل بدون جیره و مواجیب مون ) و شد ساعت 17 که عازم بشیم کجا ؟ چهاراه ولی عصر.

از دو ساعت قبلش از پنجره اتاقم که مشرف به خیابون آزادیه ، مرتب صدای کاروان موتورسیکلت های یگان معزز !! ویژه با صدایی کرکننده بگوش می رسید . شرق به غرب و غرب به شرق خیابان آزادی هم قفل شده بود از ترافیک بسیار سنگین خودروها ، فقط اتوبوس BRT ، لاین آزاد تردد داشت .

وقتی از دره منطقه زدم بیرون ، پیش خودم فکر کردم با تاکسی که نمی شه رفت چون همه جا بسته شده ، پس بهتره با اتوبوس BRTبرم

چشمانه مبارک تان ( منظورم برادر حسنی مبارک !! نیستا، مارا با او کاری نیست) روز بد نبینه ایشالا. وفتی وارد ایستگاه شدم و اومدم از gate ورودی عین بچه ی آدم سوار شم ، یهو از پشت سر ، یکی همچین محکم هولم داد جلو که صاف چسبیدم به آدمه جلوییم . یکی هم که همچین آویزون در اتوبوس شده بود که یقه ی کاپشن چرم منو که خیلی شباهت زیاد داره به میله ی اتوبوس ! ،همچین گرفته بود که نمی دونستم و حتی نمی تونستم بهش بگم : داش ، ول کن این گریبان را ، خفه مان کردی ؟

القصه . یه دستم گوشیم بودو دست دیگم کیف جیبیم که مبادا دزدانِ ! بزرگوار و عزیز مان ، زحمت زدنشو نکشن . یه نموره که اتوبوس راه افتاد و منم تونستم از یوغ اون آقا آزاد بشم ، خودمو جمع و جور کردم تا بتونم از پنجره بیرونو ببینم . سره چهارراه بهبودی و نواب ، خیل عظیمی از لشکر ملبس به لباس مقدس نظامی ،مسلح  به انواع سلاحهای پیشرفته! مثله باتوم ، چماغ وسلاح های سرد و خیلی سرد! و این جور چیزا دیده می شد. 4تا جوون توی اتوبوس که به پنجره چسبیده بودم هم ، باهم پچ پچ می کردن و تا صحنه ی جدیدی و می دیدن پچ پچ شون تبدیل می شد به نچ نچ نچ ...

وقتی اتوبوس به میدون انقلاب ( همون میدون انقلاب اسلامی خودمونه ، منظورم جای دیگه نیست) رسید ، جمعیت فراوونی ، از اینکه هیچ ماشینی رو برای سوار شدن گیر نیاورده بودن، یا حمله آوردن به اتوبوس های BRT و یا پیاده داشتن گز می کردن.

منم که لجبازیم گل کرده بود(این یکی ژنتیکیه ، از بچه گی عادت کرده بودم که اگه بگم کاریو انجام بدم ، تا انجامش ندم همون روز آرومو قرار ندارم)حتی پشیمونم نشدم که مثلا" خیابونا شلوغ شده ، پره ماموره و اصلا" امکان رفتن نیست . خلاصه 500متر مونده به چها راه ولی عصر ، این اتوبوس نعش کش ! واستاد و دیگه حرکت نکرد و راننده هم درای عقب باز کرد و گفت : آقایون ، خانوما، چهارراه بسته است ، بریزین پایین !! ما هم ریختیم پایین وسط لاین BRT .

 سر چهارراه دانشگاه رو نگاه کردم و دیدم ... اوه اوه ازین برادران خوش تیپ و عزیز دل، با چهره های عصبانی ، بعضیا ماسک مثله این دزدی ها می مونن که یه جوراب سه سوراخه می کشن رو صورتشونتا شناخته نشن ، بعضیا هم ماسک سرماخوردگیو ضد آلودگیه هوا زده بودن ، بعضیا هم که بیخیاله بعضیا ، صورتشون دیده میشد ... چهره های پاک و معصوم!! اما عصبانی ، اونم حسابی عصبانی !! به اندازه اصحاب فیل!! توی پیاده رو رو قرق کرده بودن. اصلا" جای راه رفتن نبود . ترجیح دادم برم توی لاین BRT ، که اونجاهم شده بود پیست موتورسیکلت سواری ، موتورهای کلاس 1000cc با صدایی زیبا و دلنشین که طراوت خاصی به مغز و اعصاب آدم میداد !!!.

نزدیک چهاراه بودم که یه دفعه رضا.ک بهم زنگ زد ، آخه قرار بود بهم بگه کجا برم مانیتور بخرم و پیش کی برم . در حین صحبت بودم که یه باره دیدم برادران عزیز و زحمت کش یگان ویژه بسیج ، به تعداد 50 موتور سوار افتادن توی پیاده رو!! فقط تونستم بگم : رضا قطعش کن ! .

 یکی ازین برادران مهربون با لحنی بسیار مهربون اما بلند ! با باتوم بسیار زیبا و دلنوازش دو عدد حواله کمر و پای مبارکمان کرد و فرمودند: با کی داری زر!!! می زنی گمشو برو اون ور!! با سر با ایما اشاره توضیح دادیم که اصلا" ما لالیم ، زبون نداریم که زررررر بزنیم !

چهارطرف چهار راه رو، دسته ی سربازان گمنام!!بسته بودن و اصلا" راه نمی دادن کسی بره . چهارراه شد آشوب !!!

یه پسر جوون که حدود 2 سال ازین سینای تپلیه خودمون بزرگتربود ، بغل گوشم ، فریاد فرمودند ، مگه با تو نیستم ؟ برووووووووو ، یالا ببینم ... برگشتم یه نگاهی مثله سفیه اندر عاقل!! بهش کردم و هرچی فکر کردم ، این صدا ، با این طنین چند مگا بیس از کجای این جوونکه نحیف اما مهربون!! در اومد ، عقل ناقصمون قد نداد . در همین موقع بود که ایشان ، همین مرد ِ شریف و بزرگوار!! از پشت محکم زد به کتفم که نزدیک بود با مخ مبارکمون !! عین خیار سالادی پخش بشیم روی زمین!!

یه جورایی مثله گیج و منگا ، کمی براست کمی به چپ رفتیم و خلاصه افتادیم توی پیاده رو ی غرب خیابون ولی عصر .

سعی کردم تندتر راه برم تا ازین مخمصه نجات پیدا کنم که بازم این گوشیه لعنتی به صدا در اومد .نگاه کردم دیدم ، آبجی بزرگمونه . کجایی ؟ چطوری ؟ موتوری ؟ خوبی ؟ بهن...ز و سینا خوبن ؟ راستی شهرام میتونی .......

گفتم قطع کن چهارراه ولی عصرم ، شلوغ شده ، مامورا ... الانه مامورا که بگن آها پیدا کردیمش ، خودشه ، داره گزارش میده به face book و BBC و  VOA !!!...

همینم شد . یکی ازین غل مرادها !! فرمایش کردن (البته بازم با مهربونی): آشغال با کی حرف میزنی ؟!! گفتم : شما که نمی شناسیدش ، خواهر بزرگمه ، معمولا" همینجوری زنگ نمی زنه ، هروقت لوله آب خونه شون می ترکه ، سینک دستشویی شون گیرپاچ میکنه ،برق خونشون الکی میره ، داداش شهرامش یادش میاد . حتما" میگه بیا درستش کن !
اون برادر غل مراد فرمودند: چی ؟ بدو برو ببینم ، تندتر برو ! ما هم عرض کردیم : چشم قربان چشم

حالا صدای عربده کشی این برادران مهربون که گویا دیشب نماز شب رو هم به جماعت خونده بودن و امروز از صبح حداقل 8بار تجدید وضو و طهارت کرده بودن که فقط سه تاش غسل شهادت بود، پاکی و معصومیت از پشت چهره های نقاب زده شون عین همون هاله ی نور معروف تشعشع داشت .

یه سری از خانم های بی ملاحظه هم که اصلا" این مهربونی این برادران رو درک نمی کردن ، مرتب جیغ زنونه ، دخترونه ، بچه گونه هوار می کردن که بدتر از صدای موتورسیکلت ها بود!!

بعدشم که فرار می کردنو می خوردن به دیگرون ، استغفرا... تنشون به تن دیگرون به عمد!!! می خورد که زبانمان لال تر از اکنون، بسی گناه آلود می شدن !!

سمفونیه زیبایی از طبیعت انسانی به نمایش در اومده بود.

پیش خودم گفتم ، عجب غلطی کردیم اومدیم LCD بخریم برای خونه ، حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت (سه شنبه رفت ، اونم چهارراه ولی عصره ممنوع الپیاده روی اندر ایستادن در جا ،فی اختقان و کثیرالرعب الوحشت )!!!

سرتونو درد نیارم(البته آوردم) . بعده چند کیلومتر پیاده روی رسیدم به بازار ایران نرسیده به میدون ولی عصر. پریدم توی پاساژ آخیش

یه خورده که آروم شدم ، به اقتدار قوه نظامون بالیدم که : خدایش با این همه نیروهای مخلص!!! که این نظام زایمان کرده ،واقعا" کدوم کشوره که جرات جنگیدن باهامون داشته باشه ؟ فکر کنم آمریکا واقعا" هیچ غلطی نمی تونه بکنه !! اصلا" به گور بابای باراک اوباما خندیده که به خاک این کشور چپ نگاه کنه ، ما این برادران جان برکف و مهربونو !! داریم ، سلاح های پیشرفتهای مثله موتورسیکلت ، ماسک 3سوراخه و سرماخوردگی ، باتوم ، چماغ ، چفیه از نوع چینی – فلسطینی مرغوب و اعلاء! گاز اشک آور و خنده آور و جیغ آور !!و همینااااااااااااااااا !!

**********************
تحقیر شدنه یک بی گناه ، یک بی دفاع ، یک ملت

تنبیه شدن یک ملت از بچه مسلمونا و مسلومون زادها !! یادمان باشد ....

 یادمان باشد ،تحقیر شدن ، تحقیر کردن بدنبال دارد ...

حال تا می توانید تحقیرمان کنید ،به موقعش تحقیرتان می کنند ...

یادتان باشد ، یادمان خواهدبود ، این چراغ حکمرانی تان روزی خاموش خواهد شد ...

یادتان باشد یادمان خواهد بود نوبت تحقیرتان فرا رسیده است...

پس تا می تونید بنام دین ، سرِ دین را ببرید... 

پ ن 1: خیلی خسته ام . جسم و تنم درد میکند . یاده خوندن صادق آهنگران تو جبهه ها افتادم که می خوند:  این همه لشگر آمده ، بهر خدا آمده ، بهر خدا آمده ( نخیر جفا آمده ، بهر جفا آمده )!!!

پ ن 2: ای سید عزیز: سفارش کردی که نگذارید که این انقلاب بدست نااهلان بیوفتد دیدی که این انقلاب بدست نااهلان افتاد ، کجایی الان سید اولاد پیغمبر ، در چه حالی عزیز؟ وقتی میومدی ایران ، ازت پرسیدن : از اینکه بعد از 15 سال برمی گردید به کشور چه احساسی دارید؟ آیا الان هم می گویید : هیچی !!! ، روحت شاد و روح ما هم  !!!!

پ ن ۱: ما دلمان برایتان تنگ شده است، برای خیلی چیزها ، برای اذیت کردن هایمان ، برای اذیت کردن هایتان. برای خیلی چیزها ، خیلی دلمان تنگ شده است. دلمان اشکال دارد ، یا دل شما ؟ یحتمل هر دو !        

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1389/12/11ساعت 19:9  توسط شهرام عسکری  | 
 

نه این و نه آن ...

نه سلامم  نه علیکم
نه سپیدم   نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم  نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی  بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی....


             شعری از فریدون حلمی

پ ن ۱: تمام زحمات مادر بیمارمون افتاده بروی دوش پدر و دو خواهر.  پس حالا نوبته منه . 
اگه فقط بتونیم حواس پنجگانه شو تقویت کنیم ،مادر تا یک ماهه دیگه تغییر میکنه ، اونوقت بازم می تونه دوباره تنها پسر شو بشناسه . سخته و می دونم زمان بر هم هست ، اما من قول میدم .
پ ن ۲ : آخه چقدر شیرین عقل !!! شدی تازه گی ها ، این کارا جدیده دیگه ، مگه نه ؟
پ ن ۳ : طی حکمی ، مربی تیم ملی !!فوتسال حوزه معاونت ترافیک منطقه ۹ رفیق خودمان شده است
آره ببم جان !!!... آقای مهندس محمود ز : شما که بزرگراه ۶۵ متری فتح رو بدون دسترسی و دوربرگردون داری وصلش می کنی به پل کلاک در کرج ( ببخشید استان البرز) که کلا" ترافیک روان بشه !!!، کی و کجا درجه مربی گری آ گرفتی اخوی جان ؟ میگم به رئیس تون بگید نامه بزنن فدراسیون فوتبال بلکه افاقه بیوفته و مربی تیم ملی بزرگسالان بشی تا از شر امثال افشین قطبی و  ممد مایلی کلنگ و قلعه نوعی ها راحت بشیم ... بجون خودم  
 
پ ن ۴ : داش محموتی جون !! این دو سال باقی مونده ایشالا که تموم نمیشه ! میگم که ما در این بلاد که نمی تونیم بدون پادشاه باشیم ، بیا و عنایتی کن و یه تغییر کوچولو در این قانون غیر اساسی مون بده تا مادام العمر داش محموت ما باشی !!! تو می تونی ، بجون خودم هیچ کاری نداری ، فردا لایحه شو بینویس برفست ! صحن مجلسیون . بعدشم تاج گذاری ! حداقل اینجوری قدت بلندتر نشون میده ها !!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/10ساعت 18:7  توسط شهرام عسکری  | 
 

مثه یه عتیقه پاک و بی نظیر...

خدا رحمتت کنه خانم هایده با این تصنیف که خوندی !

اول شعرو ببینیم و تجسم کنیم بعد تفسیر موضوعی اونو حتما" پایین اشعار ملاحظه بفرمایید .
پس ببینیم و بخونیم و یه فاتحه برای خانم هایده و یه فاتحه هم واسه من !!!

تو مقدسی مثله عبادتم ، تورو دوست دارم مثله سعادتم

به تو محتاجم و احتیاج من

1) تو نمای کامل ِ صداقتی
واسه من همیشه در نهایتی

2) لذت تلاوت یه آیه ای
دلنشینی از تو هر حکایتی
با تو هم صدا شدن نیت ِ من
عشق تو تمام حیثیت ِ من

3) سایه ی بلند تو روی سرم
حافظ ثبات و امنیت من

4) مثله نوری ، نوری خالی از غبار
مثله خواستن ، خواستن دیوونه وار

5) مثله یک عتیقه پاک و بی نظیر
اما تو دست من ِ بی اعتبار

6) تو گران بها ترین عتیقه ای
از تو غافل نمی شم دقیقه ای

***************** تفسیر موضوعی :

1)  واقعا" شاهکار صداقت که میگن تویی ، راستگویی درگفتار ، اعمال ... بنازم به خلقتت ای خدا !!

2)  داستان و حکایت تعریف کردنت با اون شیوه زیبای بلاغت و فصاحت خاص خودت ، زبانزد خاص و عامه ( داستان اون لو لو و ممه و نحوه ی سخنرانی ها قطره ای از دریای  نمونه هاته) ...  تازه ... هیچ وقت ازت هیچ کس ، تا حالا حدیثی ، روایتی ، آیه ای و تفسیری نشنیده و این منحصر به فردیتت رو می رسونه ...

3)   خدا سایه تو از سر ما کم کم ، کم نکنه !! این همه آرامش وامنیت و ثبات که هایده مثه بلبل برات چهچه زد ، نقل ِ شماست !!! راستی هرچی گشتم در فرهنگ لغت جدید معنیه این کلماتو ندیدم ! معنی ش چی میشه ؟

4)  آخ گفتی نور !!! از هاله جون چه خبر ، قربون اون نور و هاله ت برم الهی !!

5)   این بیت شاهکاره : چون بچه بودیم توی محله مون به هر پسر بچه ی نوجوونی که می خواستیم بدترین حرف و بزنیم میگفتیم : عتیقه !! حواست بهم هست یا مثلا" میگفتیم عجب عتیقه ایی هستی یا !!!

ای ی ی ی ی ... چرا حتی یه نفر هم نیست که قدره تو رو بدونه ! حتی یه نفر !! اینکه گفته در دست منه بی اعتبار ، خدایش راست گفته !

راستی دکتر جون : قربون اون قد و بالای چار شونه ت برم الهی !  بعده جا افتادن ِ !!! این طرح تحول بزرگ ملی ، مذهبی ، سیاسی ، اقتصادی ، قبیله ای ، قومی ، استانی ، کشوری ! جهانی ! کهکشانی !!!! ... اگه رخصت بدید ، بریم سرمونو بزاریم و بمیریم تا زودتر بریم به همون بهشتی که خیلی زودتر، جنابعالی مسیرشو واسه مون مهیا کردی

پ ن 1 : این post  به هیچ وجه سیاسی نیستا ُ لطفا" سوء برداشت یا سوء استفاده نشه  ، در حقیقت به نوعی تمام ِ ارادت قلبی ، قبلی و بعدیه من به دکتره ، اونم تنها دکتره این مرز و بوم !!

پ ن 2 : در این هفت ماه که منتقل شدم منطقه ی جدید، هر وقت می یومدم منطقه 9،غروب بود و دیر وقت ، خارج از ساعت اداری و یه راست هم می رفتم حوزه ی ترافیک . اما دوشنبه هفته ی پیش که برای یه کاری باید می رفتم امور اداری ، خدا خدا می کردم که نبینمت و همین جور هم شد !

 پ ن 3 :   همه کار ایام درس است و پند          دریغا که شاگرد هشیار نیست

بیمار ِ من (ب... ز) بعد از 60 روز، از جاش بلاخره بلند شد و شکر خدا کم کم راه میره ، اما دریغا ازین بی مهری های روزگار و آدمای به ظاهر نزدیک و خیلی نزدیک، واقعا" دریغ و افسوس .

 |+| نوشته شده در  شنبه 1389/10/04ساعت 19:36  توسط شهرام عسکری  | 

دور و نزدیک ...


 

نبسته ام به کس دل ،نبسته کس به من دل

چو تخت پاره بر موج ،رها رها رها من


ز من هر آنکه او دور ،چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک ،از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سویی ،نه باده در سبویی

که ترکنم گلویی،به یاد آشنا من

 

ستاره ها نهفتند،در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ،هوای گریه با من

 

ز من هر آنکه او دور...
به من هر آنکه نزدیک ... 

ز من هر آنکه او دور...
به من هر آنکه نزدیک ... 

ز من هر آنکه او دور...
به من هر آنکه نزدیک ...
 

پ ن ۱ : این شعر در سال ۸۲ توسط همایون شجریان در آلبوم " نسیم وصل " خوانده شد تا نشون که  فرزندی خلف از پدرشه.
پ ن ۲ : اووووووووووووووووه ، چه خبره؟ ، طلبکاری ؟ اونهم از خدا ؟!!
اینو تو گفتی :
من از خدا طلبکارم ، چون بنده ی بدی براش نبودم ولی گویا خداوند می خواد بدجوری بهم حالی کنه که باید بدی کنی ، چون بدی و شر در دنیا حاکم اصلیه !!!
من میگم :بمون در استجابت طلبت !!
بازم من میگم فراموش کن همه ی رویدادها را ... چون راهی بجز این نیست ، اون ده نفر شکوفا نخواهند شد ، ماندگار هم نخواهند شد ، اما نمیگویم ببخششان ، چون نبخشیدن حداقل حق توست . پس ازین لاک بیرون بیا  

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/11ساعت 14:30  توسط شهرام عسکری  | 
 

نه اندوه و نه غم ...

نه تو می مانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی...


به حباب نگران ِ لب ِ یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت


غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند


لحظه ها عریانند
به تن ِ لحظه ی خود جامه اندوه مپوشان هرگز


تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده است
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی، آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد


گنجه ی دیروزت
پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش...


ظرف این لحظه ولیکن خالیست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید
در ِ این سینه براو باز مکن


تا خدا یک رگ گردن باقیست
تا خدا هست، به غم وعده ی این خانه مده

شعر از:کيوان شاهبداغي

پ ن ۱ : حقیقت انسان به آنچه اظهار میکند نیست ، بلکه نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن ناتوان است . بنابراین اگر خواستی کسی را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش باید بسپری ...
پ ن ۲ : از متکبر و مغرور صفت انتظاری بهتر نمی رفت ... بخودت نگاه کن ، نه به مدیحه سرایان ...
پ ن ۳ : آهای مردم دنیا ؟  فقط مملکت ما این دکترو داره؟ ای چشمان ِ حسودتون بترکه الللللللللللللهی !!! کور بشین که نمی تونین خدمت و خدمتگذاری را ببینید !!! حالا درسته که ما هم حرفای این آقای دکتر مهندس پرفسور!!! و نمی فهمیم !!! ولی بلاخره ، یه روزی که عقلمون قد داد که می فهمیم توی سلولهای خاکستریه این دکتر میگذشته !! یعنی میگید تا آخر عمرمون نمی فهمیم ؟!! ...  ایکاش یه دستگاهی اختراع میشد ازین دکتره خلاق !! ۱۰تا با همین شکل و شمایل و افکار می ساختند بترتیب می فرستادن این کشورا تا اونا هم بی نصیب نمونن ، ما که بخیل نبوده و نیستیم که :

 یه نفر برای سوریه جون - خواهر خونده ی نمک نشناس ما!! ،دو نفر برای لبنان و فلسطین جون - ای بمیرم واسه ی مظلومیتشون !!پول و سنگ از ما و پرتاب از اینها!!، دو نفر برای لیبی جون- همونیه که یه گلوله یه ریالیو زمان جنگ با ما حساب می کردن هزار تومن شاهنشاهی !!! ، دو نفر برای چین جون - بلای خانمان انداز صنعت و کشاورزی و تولید کشور اما رونق بخش دلال ها و تجاران و کاسبان حبیب خدا !!!،دو نفر برای روسیه جون - ای جونم فدایش همونیه که مارو مطرح کرد توی دنیا با این انرژی هسته ایش!!،دو نفر برای آمریکا جون که می دونیم هیچ غلطی تا حالا نتونسته بکنه !! به اسرائیل هم هیچی نمی دیم ، دق مرگ بشه !!چون اونوقت به کی بگیم مرگ بر اسرائیل... همه که با ما ظاهرا" دوستن !!!  

پ ن ۴ : مثله اینکه شد یازده تا !!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1389/08/19ساعت 19:12  توسط شهرام عسکری  | 
 

شاید برسه ، شایدم نرسه ... 

 

این شعر از" عماد خراسانی " به افتخار آقای مهندس امیدوار تقدیم میشود

دلم آشفته آن مايه‌ی نازست هنوز

مرغ پر سوخته در پنجه‌ی بازست هنوز

جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد

دل به جان آمد و او بر سر نازست هنوز

گرچه بيگانه ز خود گشتم و ديوانه ز عشق

يار، عاشق كش و بيگانه نواز است هنوز

خاك گرديدم و بر آتش من آب نزد

غافل از حسرت ارباب نياز است هنوز

گرچه هر لحظه مدد مى‌دهدم چشم پر آب

دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز

همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع

قصه ما دو سه ديوان  دراز است هنوز

گرچه رفتى ز دلم حسرت روى تو نرفت

در اين خانه به اميد تو بازست هنوز

اين چه سوداست «عمادا» كه تو در سر دارى

وين چه سوزيست كه در پرده سازست هنوز


پ ن 1: قدیما میگفتن : یکی می مرد از درده بینوایی ، آن یکی می گفت : زردک نمی خواهی !!! واقعا" نقل حکایت بعضی هاست ...حالا این بعضیا اگه خیلی هم به آدم از نظر قوم و خویشی نزدیک باشن که واویلاست !!
همسره یه بنده خدایی ،بشدت دچار ناراحتی شدیدزانو میشه کارش میکشه به عمل جراحی و الانم حداکثر مسافت راه رفتنش به چندمتر میرسه. 
همسره این خانم ، به پدرخودشون تماس میگیرن و میگن : بابا ،عروست ، پاهاش بحدی مشکل پیدا کرده که نمی تونه راه بره ، پدر محترم عروس خانم میگن : خوب میشه ایشالا ،چیزی نیست ، پماده ویکس !! بمالید  ، خوب میشه ، ما یه خورده سرمون شلوغه ...
دیگه چه خبر ؟ خودت خوبی ، خانومت خوبه !!!!!

این آقا  به پدر زنش هم زنگ میزنه و میگه : سلام پدرزن عزیز!!، خبر داری دخترت( پاره ی تنت ،جگر گوشه ات !!!) پاهاش ناراحته و به سختی راه میره . پدر زن که مدتهاست بهترین تفریحش نشستن پای شبکه های ترکیه ایه !!!،میگه : ای بابا، دکترا همشون دروغ میگن ، با آب گرم درست میشه !!!

پدر زن در ادامه می فرمایند : راستی چه خبرا چرا این طرفا نمیایین  !!!

یادمه که این بنده ی خدا ، پس از تعریف این ماجرا بهم گفت : این اقوام به ظاهر بسیار صمیمی ، دردآشنا و از همه مهمتر نسبی و فامیلی !! اگه این دفعه ازم پرسیدن چه خبرا، خوبید ؟ بچه ها خوبن؟ یا حرفایی توی همین مضامین ، میگم : زردک نمی خوایین !!!

پ ن 2 : مهتاب واقعی نور افشانی میکند در آسمان دلمان از کیلومتر ها دورتر ...
پ ن 3 : می خواهی اداره ی بلدیه را بی عرضه جلوه بدهی ؟ پدر سوخته ؟
بدهم  زبانت را از پشت کله ات در بیاورن ؟

بیایین این پدر سوخته را ببرید اداره ی تنبیهات و توجیحات همایونی (کارگزینی)

... تا مقر بیاید اینجا چه میکند؟ ، چگونه آمده و هدفش چه بوده ؟ همون بهتر برود همون منطقه ای که بوده!!!

سه معاون ، دو جانشین یک حوزه ؛ در طی کمتر از یکسال شمسی ، از کار برکنار میشوند ،میرن پی کارشون ،تا همچنان قوم الظالمون الظالمین بر مسند قدرت باشن !!! .اونوقت اخوی جان ، جانه جانان به من می گویی : بگذار آدمها تا می توانند سنگ باشند ، تو از نژاد آب باش و مثل چشمه با مهربانی در دل آنها راه باز کن !! 
منم میگم : اگه دستم برسه یه روزی، می دونم چه کنم با این قوم...
شاید برسه ، شایدم نرسه ... 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/29ساعت 14:20  توسط شهرام عسکری  | 
 

قلبی كه از بودنش بی خبریم ...

انسان دو قلب دارد :
قلبی كه از بودن آن با خبراست و قلبی كه از حضورش بی خبر.

قلبی كه از آن با خبر است همان قلبی ست كه در سینه می تپد

همان كه گاهی می شكند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است كه عاشق می شویم
با این دل است كه دعا می كنیم
با همین دل است كه نفرین می كنیم
و گاهی وقت ها هم كینه می ورزیم...


اما قلب دیگری هم هست.قلبی كه از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینكه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد.
این قلب نه می شكند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود


زلال است و جاری ، مثل رود و نسیم
و آنقدر سبك است كه هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملكوت می رقصد


این همان قلب است كه وقتی تو نفرین می كنی او دعا می كند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...

این قلب كار خودش را می كند
نه به احساست كاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی


و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند

به خاطر قلب دیگرشان

به خاطر قلبی كه از بودنش بی خبرند .

 

پ ن ۱ : میگم توی سریال قهوه ی تلخ چکار میکنی آخه ؟ اونم چه نقشی ! فخرالتاج بانو
ای ی ی ی ی یادت بخیر ...

پ ن ۲ : این متروی خط ۲ یعنی صادقیه - فرهنگسرا واقعا" شاهکار خلقته به جون خودم ، خوده خدا هم گفته : تبارک ا... احسن الخالقین !! در این مدت چهار و ماهه و اندی همه جور بیماری مسری رو بهم التفات داشتن ، به همت مسئولین مربوطه و خدمتگذار !! دارن به همه ی شهرا این تحفه ی فرنگو گسترش  میدن ، ایشالا قسمت شهرستانی های عزیز تر از جانمان ، ببینن چی میکشن این تهرونی ها ...

پ ن ۳ : یه شعر بسیار زیبا از عماد خراسانی طی یک پیامک در پاسی از شب از دوست خوب و جدیدم آقای مهندس امیدوار ارسال شد که برای مطلب بعدی تنظیم شده .... فقط ایشون بعده اون شعر زیبا عنایت نمودن که : دعا بفرمایید !!! ما هم خوشمان آمد و معروض شدیم : دعا می فرماییم مهندس جوان را ، اون دعا خوب خوبا ... 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 1389/07/17ساعت 18:17  توسط شهرام عسکری  | 

 

از ماست که برماست...


 

یه دشت ِ سرسبز، یه رود پر آب

یه سدّ محکم داشتیم تو سیلاب

 

ما از خوشی ها ، دلامون آزرد

سدو شکستیم ، دنیا رو سیل برد

 

 حالا ازون در و دشت چیزی نمونده باقی

انگار ازین میخونه صد ساله رفته ساقی

 

حالا غم ِ ما قدّ ِ یه دنیاست

جایی که باید دل بدریا زد همین جاست

 

نه کاره ایناست نه کاره اوناست

از اینو اون نیست ، از ماست که بر ماست...

 

پ ن 1 : تصورم بر این بود که مطلبه " خانه ی پدری " میشه یه صفحه ، اما تا الان شد 28 صفحه . اگه می خواستم بارگذاری بشه در وبلاگ که  از حوصله ی همه بدور میشد . اگه هم مختصر می نوشتم ، اونوقت هر کی می خوند نمی فهمید که چی بود " خانه ی پدری " ؟

... هرچی باشه حالا شده 39 سالش و برای همیشه داده شد به یکی دیگه .

همیشه مادر بزرگه مرحومم  می گفت : اگه من بمیرم ، چراغ این خونه خاموش میشه دیگه شما هیچوقت نمی یایین  اینجا و همونم شد.راستش هرچی در این باره می نویسم انگار تمومی نداره ، مجبور شدم نوشته ها رو منتقل کنم به دفترخاطراتم .

برای این دفتر خاطرات ، برنامه ها دارم... بعد ها ...

پ ن 2: طنزی ماندگار با چهره های واقعا" ماندگار .

"قهوه ی تلخ "  مهران مدیری واقعا" یه چیزه دیگس .  چه خوب شد در شبکه سراسری  سیما پخش نشد که شورای سیاست گذاری کمتر بتونه از سر و دمش بزنه .و اینکه از بازیگرانی همانند جواد رضویان و شفیعی جم و ... با شخصیت های طنز کلیشه ای و بلوکاژ شده در این سالهای اخیر استفاده نکرد هم جای تقدیر داره .

پ ن 3 : عروسی شونو به من تبریک میگی ؟!! که چی ؟

اصرار داری بدونی و ازم بشنوی که آیا خوشبخت شد ؟

فکر میکنی خوشبختی اون با یه دختر کوچولوی 20 ساله که هنوز از بازی های دوره نوجوونی چیزیو تجربه نکرده می تونه خوشبختی باشه .

 نه ،خوشبختی نیست ، فقط کامیابیه زودگذره غرایزه و دوام نداره دیر یا زود . اون بیشتر از تو باخت .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 1389/07/03ساعت 8:15  توسط شهرام عسکری  | 
 

یه شب ِ مهتاب ، ماه میاد تو خواب

 
منو می بره کوچه به کوچه ، باغ انگوری ، باغ آلوچه
دفعه به دفعه ، صحرا به صحرا، اونجا که شبا ، پشت بیشه ها ، یه پری می یاد ترسون و لرزون ، پاشو می ندازه تو آب ِ چشمه ، شونه می کنه موی پریشون.

 یه شب ِ مهتاب ، ماه میاد تو خواب

 منو می بره ته اون درّه ، اونجا که شبا ، یکه و تنها ، تک درخت بید ، شاد و پرامید ، می کنه به ناز دستشو دراز ، که یه ستاره بچکه مثه ، یه چکه بارون ، بجای میوه ش ، سر یه شاخه ش آویزون.


یه شب ِ مهتاب ، ماه میاد تو خواب

منو می بره از توی زندون ، مثه شب پره با خودش بیرون ، می بره اونجا که شب ِ سیاه تا دم سحر ، شهیدای شهر ، با فانوس ِ خون جام می کشند .
 تو خیابونا ، سر میـــــــــدونا ، عمو یادگار ، مرد کینه دار ، مستی یا هوشیار ، خوابی یا بیدار .

هستیم و هشیار ، شهیدای شهر ، خوابیم و بیدار ...
 آخرش یه شب ، می یاد بیرون ، سره اون کوه ، بالای درّه ، توی این میدون ، ماه میشه خندون ....
یه شب ِ مهتاب ... یه شب ِ مهتاب ...

                                   زنده یاد " احمد شاملو"

                                       زندان قصر - سال ۱۳۳۳

 


پ ن 1: دوست عزیز گفتی و ارسال کردی :

** کاهش شدید آمار جرائم در ماه مبارک رمضان ، نشان می دهد : مجرمین ، همین مؤمن نماهایند !!!!!**
گفتم : حاشا و کلا ، مگر می شود ؟ یحتمل این آمار ساخته گی است ، گفتی : چه اهمیت دارد ...  سه شب  احیاء داریم ، توبه میکینم و 362 روز به روال خودمان ، سیر دوران می گذرانیم ، این است آیین امثال ما !!   
پ ن 2: 420 کیلومتر فاصله کم نیست ...  پس این قطع ارتباط با ایجاد اون شک ویرانگر، برای مجری و مشاوره ت حتما" طبیعی است . او می گوید برخلاف میل باطنیم ، تو هم بپذیر که به صلاح است ، شاید مجددا" این لینک در کوتاه زمانی دیگر برقرار شد .

تا همین حد می دانستم و گفتم . موفق باشید

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/16ساعت 9:25  توسط شهرام عسکری  | 
 

چرا بی خبر ؟



*دلهای پاک خطا نمی کنند ، بلکه سادگی می کنند . و امروز

 سادگی پاکترین خطای دنیاست ...*



 

اخوی جان جان جانان ، بی خبر باید می رفتید؟ ، بعد هم وقتی می یاییم به دیدنتون با این پیامک :

 * وسعت دوست داشتن گفتنی نیست ، گاه نگاه است و گاه

 سکوت ابدی ... *


قرار نبود هرجا رفتید ، منم باهاتون بیام ؟ و یه شرط داشت ، گفتم که فقط کارش سیاسی نباشه ، هر چی باشه ، هر جا باشه ، فنی مهندسی ، فرهنگی ،تفریحی ، خدماتی ، نظافتی ، آب حوض خالی کردن ، پیرزن خفه کردن ، بادبادک هوا کردن ، شیشه جلوی موشک اتمی بدون سرنشین کرار2 !! رو تمیز کردن و هکذا...    



پ ن 1 : حریم شکن ، حرمت شکن !! متاسفم ، چی بگم ، شاید یه روز بفهمی ، شاید آن روزهیچ وقت نرسه ، شاید که نه ، حتما" نمی رسه  ...
پ ن 2 : فردا مصادف با چهارم شهریور سال 1373، یعنی روزی که یه نفر به قلبم ، به شناسنامه م و به وجودم پیوند خورد ، این روز برام خیلی عزیزه ، خیلی ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/03ساعت 17:12  توسط شهرام عسکری  | 
 

نقشه ازاوست ....


زندگی بافتن یک قالی است.نه همان نقش و نگاری که

خودت می خواهی.

نقشه رااوست که تعیین کرده،

تودراین بین فقط می بافی .

 ...نقشه راخوب ببین ،

 نکندآخرکار،قالی زندگیت را نخرند...

 

پ ن 1: یه قانون روان شناختی و روان شناسی وجود داره که میگه در زمان اولین تقابل دیداری افراد در 6 دقیقه اول صحبت ، خیلی از لینک های لازم و ماندگار برقرار میشه و بعضی وقتا هم این 6 دقیقه دافعه شدیدی را تا مدت ها بوجود میاره . اگر فقط یاد بگیریم که رعایت قوانین اجتماعی ، قوانین اخلاقی ، قوانین اداری و حتی قوانین شرعی رو درست ادا کنیم لازم نیست 1 ماه تمام یه تازه وارد ، بازم برامون بیگانه تداعی بشه . بعدها در یه post جداگانه مشاهدات عینی و واقعی در سن نوجوونیمو از داستان یه مرغ پرسیاه که دوباره برمی گرده به زادگاهشو و اتفاقات جالبی براش میوفته رو می نویسم .

پ ن 2 : احداث پلکان مکانیزه (پلکان برقی) تقاطع آزادی – جیحون که 2ساله مصوبه ی اجرایی ولی اجرا نشده ،علتش وجود بیش از 19 معارض تاسیساتی ، ملکی ، عدم همکاری های پلیس راهنمایی و خیلی چیزای دیگه ،با اومدنم به این منطقه و با سماجت شروع شد و شاید فقط یه دلیل منو وادار به سرانجام رسوندنش میکنه واین بود که می دونم پاهات هنوزدرد میکنه و بالا رفتن از پله ها مشکله برات . من میگم پیر شدی دیگه ، اما دیگه نمی گی نه ، و قبول داری.ولی پله برقی آخر شهریور راه می یوفته.  

پ ن 3: جانا به حاجتی که ترا هست با خدا
          کآخردمی بپرس که مارا چه حاجتست

با توام جانا، می شنوی ؟ چه آسون صدا و سیمای آدمو فراموش می کنی ! ولی من حافظه ام هیچ وقت delete  نمی شه و لازم به یادآوری نیست .

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/07ساعت 13:33  توسط شهرام عسکری  | 
 

هر روز صبح از طبقه هشتم نگاهتون میکنم ...


گرچه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر

بازکن ساقی مجلس سر مینای دگر

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم

شاید ای جان نرسیم به فردای دگر

مست مستم ،مشکن قدر خود ای پنجه ی غم

من به میخانه ام امشب ، توبرو جای دگر

پ ن ۱ : با یه تازه وارد که به یه محله ، یه آپارتمان ، یه محل کار جدید می یاد ، معمولا" چطور باید رفتار کرد؟ در پست بعدی میگم...

پ ن ۲ : عالم سیب زمینی و بی عاری هم ،عالم خوبیه و میشه اینم تجربه کرد با همه ی سختی که داره بد نیست ...

پ ن ۳ : توی این یکماه از پشت پنجره ی طبقه هشتم منطقه ی جدید ، همیشه اول صبح حتما" یه نگاه به برج آزادی ، بعد چند دقیقه ای خیره میشم به ساختمونی که نمای اون آلومینیومی و نبش میدون استاد معینه و بعد شروع بکار میکنم ، یادش بخیر ، شایدم یادم بخیر ، شایدهم نه...

پ ن ۴ : آخه جناب سردار تمام !! سبزی سرخ کردن تا ساعت ۳ بامداد !!! آبرومونو بردی بـَــبــَـم جان   

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/29ساعت 18:39  توسط شهرام عسکری  | 
 

 آرومه همه چی ....!

  اخوی جان، جان جانان ، گفتی اینارو انجام بدم :

" شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند ،عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند، دعاکن برای آنهایی که نفرینت کردند ، درخت باش به رغم تبرها و بخند که خدا هنوز آن بالا جای حق نشسته وبا ماست "...

خب ، همش ، همون جور که خواستی ، قبلا"انجام شد ، ولی جونم به لبم رسید !! خیلی سخت بود که برخلاف میل باطنیم عمل کنم . حالا که گذشته برای همیشه ... اما حالا این جای جدید همه چی آرومه ... به قول یه خواننده که قبلا" راننده بوده !! (حمید طالب زاده) میگه: همه چی آرومه من چقدر خوشحالم ، منو با لالایی دوباره خوابم کن ، بگو این آرامش تا ابد پا برجاست ... البته اخوی جان ،زیاد باور نکن!!

  

  •  جام جهانی 2010 ، بازی متفکرانه و با اصول ِآلمان که سرشار از قدرت بدنی و تاکتیک های مدرنه ، همیشه ازسالهای دورعاشقش بودم ودوسش داشتم . آرژانتین هم با مربیگری مارادونا ، یاد و خاطره جام های جهانی ۱۹۷۸،۱۹۸۲،۱۹۸۶ رو دوباره داره زنده میکنه . هروقت آرژانتینی ها صحنه ای رو در بازی برای گل زدن خلق میکنن ، مارادونا مثله اینکه یادش میره که مربیه ، بالا و پایین و بپر بپرش با همه ی مربی های دیگه فرق داره مثل بازیش . اگه فیفا اجازه میداد ، لباس شماره ی 10 رو میپوشه و می پرید توی زمین !حالا باید این اسطوره ی فوتبالو قیاس کرد با مربی های خودمون مثله علی آقا پروین!  ممد آقای مایلی کلنگ ! ببخشید مایلی کهن ... ایویچ خان ، برانکو خان ،امیر خان ژنرال باشی !! و این اواخر افشین خان دوقطبی یا سه قطبی !! ، حیف شد که آلمان و آرژانتین در مراحل بعدی به هم برخورد کردن و یکیشون باید حذف بشه ، حداقل تیم حذف شده آلمان نباشه ،چون من طرفدارشم ... 

    پ ن ۱:
     یادت باشه بهم بدهکاری ،همون چند تا امانتی که پیشت مونده و به ظاهر ارزش مادی نداره رو باید بهم برگردونی، وگرنه حلالت نمی کنم ، همین  ... 
    پ ن ۲ : " آسمانی  ِ" بی معرفت !! مرام و معرفتت درست شده مثله " هزار دستان تون " !!

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/07ساعت 18:20  توسط شهرام عسکری  | 
 

چیست این زندگی ؟

قاصدک آمده بود و چه سرگردان بود.

گفتم اوراچه خبر آورده ای ؟ هیچ نگفت!

گفتم از گمشده نگارم خبری داری ؟ او هیچ نگفت!

خبر عهد و وفا یا خبر وصل نگار؟

یا که از مرگ رقیب ... اما نه ... خبر مرگ رقیبم هرگز ، جز من و او که رقیبی نیست ... او رقیب من و من شیدای او... برده از من دل و من هم پایت بتوانم که دل ازاو ببرم .

آه چه شد ؟ چه شده ای قاصدک ، بی خبرم ؟

لب گشود و گفت این بار :

آمدم تا خبری را ببرم ، گفتم این بار ،که نزد توبیایم و بپرسم از تو :

 زندگی چیست ؟ بگو عشق کجاست ؟ و چقدر این عشق به حقیقت نزدیک است؟

گفتمش پس بشنو آنچه که من می گویم و ببر آن را نزد او بی کم و کاست .

زندگی را هرکس به طریقی بیند، یکی از دل ، یکی از عقل ، یکی از احساس ، یکی با شعر ، آن یکی با پرواز... گفته اند حسی است از غربت مرغان مهاجر و چه زیباگفته اند.

 

تو به آن یار بگو ، زندگی باران است، زندگی دریاست، زندگی یاس قشنگی است که دل می جوید، زندگی رسم سفرکردن دل در ره معشوق ، زندگی آبی دریاست و عشق غرق دریا شدن است .

 

ولی ای دوست بدان می توان غرق نشد ، می توان ماهی این دریا شد ، شاد و خرم ، شناور به آب ، شرطش این است که عاشق نشویم ، جای آن از ته دل از سر جان دوست بداریم همه چیز و همه کس ، همه نقش و همه رنگ ، همه شادی همه غم ...

 

به خودم آمدم و دیدم قاصدک دیگر نیست و نمی دانم از کی با خودم حرف می زدم و صد افسوس که آخر نشنیده است ز من :

زندگی انگوری است ، دانه دانه باید آز آن خورد .

زندگی خاطر طنازی یک قطره در آرامش رود.

زندگی فهم  ِ نفهمیدن ها ست ، زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود تا که این پنجره باز است جهانی با ماست ، آسمان ، نور، خدا،عشق ، سعادت با ماست .

فرصت بازی این پنجره را دریابیم، در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پرمهر ِ شمیمِ نسیم ، پرده از ساحت دل برنگیریم و به این پنجره با شوق سلامی بکنیم .

پ ن 1: قدیمی ها می گفتن :

اونجایی برو که ترا بخوانند ، نه آنجایی که تورا برانند ...

خب ، منم همین کارو کردم

پ ن 2 : دوست خوب، عزیزوبا احساس من ، حامد جان :

باید بتونی در بدترین شرایط هم ، توانایی و تخصصتو نشون بدی ، اصلا" نگران نباش زیرا حضور مستمر،جدی و با تکیه برعلم و دانش رو داری فقط روی احساساتت باید مدیریت کنی ، تومی تونی و منم از راه دور هرجا باشم حواسم بهت هست .

هیچ می دونی تمام مشکلات این شهر بر می گرده به ندانم کاری های مدیرنماها، متخصص نماها، مهندس نماها، دکترنماها و افرادی که حتی نمی تونن مدیریت یک بخش کوچکی از جامعه که خانواده هست رو انجام بدن ، چه برسه به یک مجموعه و سیستم بزرگ اجرایی !!! ، پس با آرامش کارتو جلو ببر و بعضی وقتا هم بسادگی از کناربعضی خورده فرمایشات بی منطق اینان عبور کن .

پ ن 3 : اون بنده خدا که می شناسینش خودش بهم گفته که : خنجر به دلم میزنم ،دور دلم دیوار بتنی میکشم ، میشم عین سیب زمینی بی عار تا این چند صباح عمر هم بگذره ، چون کسی حرفامو باور نکرد !!!

منم بهش گفتم :  همین کارو بکن ....

پ ن ۴ : دوستان ، همکاران عزیز منطقه /۹ خدانگهدارتان ، روزها وشب های خوب با شما بودن ، دلیل دلتنگی هایم در آینده خواهد بود...  

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/23ساعت 13:10  توسط شهرام عسکری  | 
 
  بالا